مفتی شهر ندارد چوبه میخانه ما
باری از رشک زند سنگ به پیمانه ما
بتپرستند مقیمان حرم میترسم
تا ز زنار شود سبحه صد دانه ما
کردم از باده تهی خمکدهها لیک هنوز
نشنیده است کسی ناله مستانه ما
تا چه افتاد که سجاده به محراب افکند
آنکه صد خرقه گرو داشت به میخانه ما
خود پرستی کم از اصنام نه تا حکمت چیست
کهآشنایان حقیقی شده بیگانه ما
شاد زی ای دل دیوانه که اندر همه شهر
نیست طفلی که نداند ره کاشانه ما
گرچه یغما نکنم قصه ولی شوق وطن
میتوان یافت ز فریاد غریبانه ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات شاعر درباره فرهنگ و جامعهای که در آن زندگی میکند پرداخته است. شاعر شکایت میکند از اینکه در شهرش ارزشهای مذهبی و انسانی فدای ریاکاری و ظاهرسازی شده است. او به تضاد بین میخانه و مذهب اشاره میکند و از ترس خود نسبت به عواملی که به نظر میرسد ایمان را زیر سؤال میبرند صحبت میکند. شاعر همچنین به حس غم و تنهایی خود اشاره میکند و میگوید که عشق به وطن و هویت فرهنگیاش را فریاد میزند. حسرت و دلتنگی برای گذشته و آشنایانی که غریبه شدهاند از دیگر مضامین این شعر است. در نهایت، شاعر به روشنفکری و نیاز به فهم عمیقتر از حقیقت اشاره میکند.
هوش مصنوعی: مفتی شهر، یعنی عالم و فقیه، قدرت و اجازه تعرض به رفتار ما را ندارد. میخانه ما با وجودی که مورد حسد دیگران است، هیچگونه آفتی از سنگدلیها و بدخواهیها به خود نمیبیند.
سُبحه: رشته و مهره تسبیح
هوش مصنوعی: من از شراب و میخانهها دور شدهام، اما هنوز کسی ناله و سرود شیدایی ما را نشنیده است.
هوش مصنوعی: چرا سجاده را به محراب انداخت کسی که صد لباس روحانی به دوش داشت و به میخانه ما آمد؟
هوش مصنوعی: خودپرستی به اندازهٔ پرستش بتها زشت و ناپسند است. پس دلیلش چیست که کسانی که به حقیقت آشنا هستند، از ما دور و بیگانه شدهاند؟
هوش مصنوعی: ای دل دیوانه، شاد باش! زیرا در تمام این شهر، هیچ کسی وجود ندارد که راه خانه ما را نداشته باشد.
هوش مصنوعی: هرچند که داستانی از درد و رنج نگویم، اما میتوان شوق و عشق به وطن را از فریادهای دلتنگانه ما فهمید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بی حجابانه درآ از در کاشانه ما
که کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما
گر بیائی به سر تربت ویرانه ما
بینی از خون جگر آب زده خانه ما
فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشای
[...]
کاش ویران شود از سیل فنا خانه ما
تا کشد گنج جفا رخت به ویرانه ما
چرخ فیروزه که بینی ز شفق گلگونش
درد آلوده سفالی ست ز خمخانه ما
ما و پیمان می ای زاهد پیمانه شکن
[...]
آب حیوان زند آب در میخانه ما
می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما
از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی
گل ابری شود از گریه مستانه ما
در دل ما نبود منزلتی دنیا را
[...]
تا بود گریه کی آباد شود خانه ما؟
جغد را پای به گل رفته به ویرانه ما
ما از آن سوختگانیم که معمار ازل
طرح آتشکده برداشت ز کاشانه ما
عشق پیوسته به دنبال دلم میگردد
[...]
می کند مشق تپیدن دل دیوانه ما
بال پرواز شود باده به پیمانه ما
حاصل نشو و نما دیده بیدار شود
گشته صحرا صدف پر گهر از دانه ما
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.