شتر گفت: شنیدم که درودگری بود در صنعت و حذاقت چنان چابکدست که جان در قالبِ چوب دادی و نگاریدهٔ اندیشه و تراشیدهٔ تیشهٔ او بر دستِ او آفرین کردی. زنی داشت چنان نیکورویِ خوبپیکر که این دو بیت غزل سرایانِ خاطر در پردهٔ حسبِ حالِ او سرایند :
ای شکسته به نقشِ رخسارت
سرِ پرگارِ وهم در کارت
همه صورتگرانِ چین یابند؟
تا بچینند دردِ رخسارت
والحقّ اگرچ نقش نگارخانهٔ خوبی و جمال بود. نقشبندیِ حیل زنان هم به کمال دانستی و از کارگاهِ عمل، صورتها انگیختی که در مطالعهٔ آن چشمِ عقل خیره شدی. القصّه هر شب به هنگامِ آنک درودگر سر در خوابِ غفلت نهادی و دیدهبانِ بصرش درِ دولختی اجفان را به سلسلهٔ مژگان محکم ببستی و آن سادهٔ یک لخت خوش بخفتی، زن را سلسلهٔ عشقِ دوستی دیگر که با او پیوندی داشتی، بجنبیدی، آهسته از در بیرون رفتی و تا آنگه که غنودگانِ طلایع روز، سر از جیبِ افق بیرون کنند، با خانه نیامدی. درودگر را کار به جان و کارد به استخوان رسید، اندیشید که من این نابکار را بدینچ میکند، رسوا کنم و طلاقش دهم که میانِ اقران و اخوان چون سفرهٔ خوان عرضِ من دستمالِ ملامت شد و خود را مضغهٔ هر دهنی و ضحکهٔ هر انجمنی ساختم؛ او را رها کنم و از خاندانِ صیانت و خدرِ دیانت سرپوشیدهای را در حکمِ تزوّج آرم که بدو سرافراز و زباندراز شوم، مَن لَم تَخُنهُ نِاَؤُهُ تَکَلَّمَ بِمِلءِ فیه. تا شبی که متناوم شکل، سر در جامهٔ خواب کشید، زن به قاعدهٔ گذشته برخاست و بیرون رفت. شوهر در استوار ببست تا آنگه که زن بر درآمد، در بسته دید. شوهر را آواز داد «که در باز کن.» درودگر گفت: «از اینجا بازگرد و اگرنه بیرون آیم و تیشهای که چندینگاه از دستِ تو بر پایِ خود زدهام، بر سرت زنم.» مگر چاهی عمیق به نزدیکِ در کنده بود، زن گفت: «اگر در باز نکنی، من خود را درین چاه اندازم تا فردا شحنهٔ شهر به قصاصِ من خونِ تو بریزد.» پس سنگی بزرگ بدست آورد و در آن چاه انداخت و از پسِ دیواری پنهان شد. درودگر را آواز سنگ به گوش آمد، بیرون آمد تا بنگرد که حال چیست. زن از جایی در خانه جست و در ببست و مشغله و فریاد برآورد. همسایگان جمع آمدند که چه افتاد؟ گفت: «ای مسلمانان، این شوهرِ من مردی درویش است، من به افاقهٔ خویش و فقرِ او میسازم و با او به هر نامرادی دامنِ موافقت گرفتهام و او شکرانهٔ چنین نعمتی که مرا حقّ تَعالی در کنار او نهاد، بدین حرکت میگذارد که هر شبانگاه از خانه بیرون شود و هر صبحدم درآید، مرا بیش ازین طاقتِ تحمّل نیست.» شوهر از افتراء و اجتراء بدان غایت عاجز بماند. قرار بر آن افتاد که هر دو پیشِ حاکم شرع روند و این حال مرافعت کنند؛ رفتند و به داوری نشستند. زن آغاز کرد و صورتی که نگاشتهٔ خدیعت و فراداشتهٔ هوایِ طبیعت او بود، باز گفت. پس شوهر حکایتِ حال راست در میان نهاد. زن را حکمِ تعزیر و تحدیدی که در شرع واجب آید، بفرمودند. این فسانه از بهر آن گفتم تا ملک داند که مرد را چون انوثت غالب آید و رجولیّت مغلوب، کارِ مردان کمتر کند و به هر وقت با صفتِ زنان گراید، بدین روی پیش آید.
زبان چرب و گویا و دل پر دروغ
برِ مرد دانا نگیرد فروغ
زاغ به نزدیک شیر آمد و آهسته گفت: علامات حیلت و مخاتلت درین معاملت بر خرس پیداست و دلایلِ مکاید او بر گنهکاری خویش و بیگناهی شتر گواهی میدهد و گفتهاند که پادشاه نشاید که کار با عامّهٔ خلق به حجّت کند و سخن نباید که به معارضت گوید که آنگه به چشمِ ایشان خوار گردد و گستاخ شوند و بجایی رسد که تمشیتِ حق با ایشان دشوار تواند کرد فَکَیفَ تویتِ باطل. شهریار فرمود تا هر دو را به حبس باز داشتند و روباهی را که جادو نام بود، بر محافظتِ ایشان گماشت.
تَمَنَّیتَ اَن تَحیَی حَیَاهًٔ شَهِیَّهًٔ
وَ اَن لَا تَرَی طُولَ الزَّمَانِ بَلَابِلَا
فَهَیهَاتَ هَذَا الدَّهرُ سِجنٌ وَ قَلَّمَا
یَمُرُّ عَلَی المَسجُونِ یَومٌ بِلَابَلَا
پس آن موش که از کارِ شتر آگاهی داشت و مخاطباتِ ایشان شنوده بود، رفت و از جادو پرسید که کار شتر و خرس به چه انجامید؟ گفت: هر دو پیش من محبوساند تا آنگه که وجهِ نجاتی مطلق پدید آید. موش گفت: توقّع دارم که به هر جانب که رضا و خشم ملک غالب بینی، با من بگویی تا بدانم که از هر دو فرجامِ کار که نیکو میگردد و شومی به کدام جهت باز خورَد. جادو گفت: بویِ این حدیث از میان کار میآید ، اگر آنچ میدانی، بر من اظهار کنی، از شیوهٔ دوستان و یارانِ یگانه غریب ننماید. موش گفت: من میخواهم که هردو مشمول عاطفتِ شهریار و مرموقِ نظرِ عنایت او آیند و خاتمتِ به خیر پیوندد و نیز شنیدهام که گویند: به نیک و بد تا توانی در کارِ پادشاه سخن مگوی و خود را محترز دار. گفت: سخن باید که نیکو و به هنجارِ عقل و شرع رود تا هرک گوید ازو پسندیده آید و بدان انگبینِ خالص ماند که از هر طرف که بیرون گیری، اگر مثلاً از زر زده باشد و اگر سفال کرده، همه ذوقها را بهرهٔ حلاوت یکسان دهد و دانش به قطراتِ باران ماند که بر هر زمین که بارد، اثری از آثارِ منفعت بنماید و مرد زیرکطبعِ باکفایت و درایت چون به جهتِ کارِ خداوندگارِخویش صلاحی طلبد، اگر خود به جان خطر باید کرد، از پیشبرد و تحصیلِ آن باز نماند، چنانک ایر اجسته کرد با خسرو. موش گفت: چون بود آن؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستانی درباره شتری است که شنیده بود درودگری چیرهدست و ماهر وجود دارد که همسرش به شدت زیباست. در ابتدا، شتر از هنرهای درودگر و زیبایی همسرش تعریف میکند. اما در ادامه، شتر متوجه میشود که همسرش هر شب بدون او خانه را ترک میکند و این موضوع باعث نگرانی و حسادت او میشود.
شتر تصمیم میگیرد همسرش را رسوا و طلاق دهد. او احساس میکند که باید در جمع دوستان و اقوام خود محترم باقی بماند و از این رو مشکلاتش را با همسرش بیشتر میکند. زن در نهایت از خانه بیرون میرود و درودگر به او اجازه نمیدهد که برگردد. در تنش پیشآمده، هر دو به حاکم شرع مراجعه میکنند تا حکم بدهد. زن از مشکلاتش میگوید و درودگر دفاع میکند.
در این میان، زویی به عنوان راوی داستان مشاهده میکند که شخصیتها چگونه تحت تاثیر احساسات و درگیریهای خود قرار میگیرند و در نهایت موضوعاتی چون دروغ، حسادت، و رازداری در بین آنها مطرح میشود. در نهایت اتفاقاتی بین شتر، درودگر و زن رخ میدهد که نشاندهنده سیر تغییرات و تنشهای اجتماعی و انسانی است.
این داستان نقدی بر رفتار زنان و مردان و تعاملات میان آنهاست و چگونه گاهی بر اساس عواطف و احساسات تصمیماتی بیپشتوانه و نادرست میگیرند.
هوش مصنوعی: شتر گفت: شنیدم که یک درودگر وجود داشته که در کارش بسیار ماهر بوده و به قدری در کارش توانمند بوده که روح در چوب دمیده و افکارش را به شکل زیبایی تراشیده و به آن شكل و فرم زیبایی داده است. او همسر بسیار زیبا و خوشاندامی داشت که شاعران در وصف حال او دو بیت شعر سرودهاند.
هوش مصنوعی: ای دلدار، تو با صورت زیبا و دلنشینت، مانند طرحی هستی که ذهنم را پر کرده است.
هوش مصنوعی: همه هنرمندان چینی تلاش میکنند تا زیبایی و درد چهره تو را با دقت بالایی در آثار خود به تصویر بکشند.
هوش مصنوعی: واقعاً اگر هنر و زیبایی وجود داشته باشد، باید در این قصه پیدا شود. آن زن، با زیرکی و زیباییاش دل را میبرد و چشمها را مجذوب میکرد. هر شب، وقتی شوهرش به خواب میرفت و در غفلت به سر میبرد، او آرام از خانه خارج میشد و تا صبح برنمیگشت. شوهر به این کار زن شک کرده و تصمیم میگرفت که او را رسوا کند و از هم جدا شود، چرا که نتوانسته بود خود را از آبروریزی در جمع دوستان و آشنایان حفظ کند و شرمساری عیبی برایش شده بود. او به این فکر میافتاد که دیگر زنی در زندگیاش نباشد و از با او بودن نجات یابد. یک شب که شوهر خواب بود، زن دوباره بیرون رفت. شوهر وقتی بیدار شد، دید که در بسته است و زن را صدا کرد تا در را باز کند. زن پاسخ داد که اگر به او در ندهد، خود را در چاهی که نزدیک در کنده شده، میاندازد. او سنگی بزرگ برداشت و در چاه انداخت. صدای سنگ شوهر را بیدار کرد و او برای بررسی وضعیت خارج آمد. اما زن دوباره در را بست و فریاد کرد. همسایهها جمع شدند و زن شکایت کرد که شوهرش درویش است و او با مشکلات او زندگی میکرد، اما او هر شب از خانه بیرون میرود و دیگر تحمل این وضعیت را ندارد. شوهر به این اتهام حیرتزده بود و تصمیم گرفتند که نزد حاکم شرع بروند و مشکل را حل کنند. در آنجا زن داستان خود را بیان کرد و شوهر نیز ماجرا را از دید خودش گفت. در نهایت حاکم حکمی بر اساس قانون صادر کرد. این داستان برای نمایاندن این نکته است که وقتی ویژگیهای زنانه بر مردان غلبه کند، آنها کمتر قادر به انجام کارهای مردانه خواهند بود.
هوش مصنوعی: زبان شیرین و زیبا و دل پر از دروغ، بر دل انسانهای باهوش تأثیر نمیگذارد.
هوش مصنوعی: زاغ به نزدیک شیر آمد و با صدایی آرام گفت: نشانههای فریب و مکر در این معامله برای خرس آشکار است و شواهدی که نشاندهنده تقصیر او و بیگناهی شتر است، وجود دارد. گفتهاند که پادشاه نباید کارهایش را با دلایل به عوام توضیح دهد و نباید با آنها به مخالفت بپردازد، زیرا این کار باعث میشود در نظر آنان بیاحترامی کند و جسور شوند. به این ترتیب، رسیدن به حق برای او دشوار خواهد بود. سپس پادشاه دستور داد که هر دو را به زندان بیندازند و روباهی به نام جادو را به عنوان نگهبان آنها منصوب کرد.
هوش مصنوعی: تو آرزو کردی که زندگی شیرینی را تجربه کنی و زمان برایت به آرامی بگذرد و سختیها را نچشی.
هوش مصنوعی: این دنیا همچون زندانی است و به ندرت روزی بر زندانی میگذرد که بدون غم و اندوه باشد.
هوش مصنوعی: موش که به کار شتر آگاه بود و از صحبتهای او و خرس با خبر شده بود، به سراغ جادو رفت و پرسید که وضعیت شتر و خرس به کجا میرسد. جادو پاسخ داد که هر دو در حبس او هستند تا زمانی که راه نجاتی پیدا شود. موش از جادو خواست که هر جا نشانهای از رضایت یا خشم پادشاه دید، به او خبر دهد تا بفهمد وضعیت به کدام سمت میرود. جادو گفت که بوی این فضا از کارهایش به مشام میرسد و اگر موش چیزی میداند، باید با او در میان بگذارد. موش گفت: من میخواهم که هر دو مورد توجه پادشاه قرار گیرند و پایان کار به خیر ختم شود. او به جملهای اشاره کرد که میگوید باید در کار پادشاه به نیکی و بدی کمتر صحبت کرد و خود را محفوظ داشت. جادو پاسخ داد که صحبت باید درست و بر طبق عقل و شرع باشد تا مورد پسند همگان قرار بگیرد. او به موش یادآوری کرد که مانند عسل خالص باشد، زیرا در هر صورت، چه از طلا درست شده باشد و چه از سفال، باید همگان از آن بهرهمند شوند. همچنین گفت که دانش هم مانند باران است که در هر زمینی اثر مثبت میگذارد و مردان با تدبیر و با کفایت باید در صورت نیاز برای کار پادشاه، حتی اگر خطر جان هم باشد، تلاش کنند و از انجام آن عقب نمانند. موش سؤال کرد که این چگونه اتفاقی خواهد افتاد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.