شاه اردشیر با دانای مهران به خلوتی ساخت و ازو درخواست که خوردنی از پوشیدنی جدا کند و از بهر هر مأکولی و ملبوسی وعائی و جائی مخصوص گرداند. دانا (یِ) مهرانبه گفت: بدانک من اجزاء این جهان را مجموع کردهام در یکجای و مهرِ قناعت برو نهاده، اگر متفرق کنم، هر یک را موضعی باید و از بهر آن حافظی و مرتّبی بکار آید و اعداد و اعیان آن بیشتر گردد، پس کار بر من دراز شود و تا درنگری این اژدهایِ خفته را که حرص نامست، بیدار کرده باشم و زخمِ دندان زهر آلودهٔ او خورده. اردشیر گفت: از تنگیِ مقام و مأوایِ خود میندیش که مرا سراهایِ خوش و خرّمست با صد هزار آئین و تزیین، چون نگارخانهٔ چین آراسته، صحنهایِ آن از میدان وهم فراختر و سقفهایِ آن از نظرِ عقل عالیتر، خانهائی چون رایِ خردمندان روشن و چون رویِ دوستان طربافزای. هر کدام که خواهی و دلت بدان فرو آید، اختیار کن تا بتو بخشم و در آن جایگاه فرشهایِ لایق و زیبا بگسترانند و چندانک باید از اسبابِ مأکول و مطعوم معدّ گردانند و خدمتگاران و غلامان را هر یک بخدمتی بگمارند که گفتهاند : أَالدُّنیَا سَعَهُٔ المَنزِلِ وَ کَثرَهُٔ الخَدَمِ وَ طِیبُ الطَّعَامِ وَ لِینُ الثِّیَابِ ؛ و اگر محتاج شوی بلشکر و سپاه و اتباع، چندانکه خواهی، ساخته آید. دانای مهربانبه گفت: معلومست که صدمهٔ هادِمُ اللّذّات چون در رسد، کاشانهٔ کیان و کاخِ خسروان همچنان در گرداند که کومهٔ بیوه زنان و با قصرِ قیصر همان تواند کرد که کلاتهٔ گدایان و داهیهٔ مرگ را چون هنگامِ حلول آید، راه بدان عمارتِ عالی معتبر همچنان یابد که بدان خرابهٔ مختصر و زوال و فنا بساحت و فنای آن طربسرای همچنان نزول کند که بدین بیتالاحزان محقّر بنای. خانه اگر تا شرفاتِ قصرِ کیوان برآوری، بومِ بوار بر بامِ او نشیند و سقفِ سرایرا اگر باوجِ فرقدین و فرقِ مرزمین رسانی، غرابالبینِ مرگ بر گوشهٔ ایوانش در نالهٔزار و پردهٔ زیر، اَینَ الاَمِیرُ وَ مَا فَعَلَ السَّرِیرُ وَ اَینَ الحَاجِبُ وَ الوَزِیرُ بر خواند و گوید :
یَا مَنزِلاً لَعِبَ الزَّمَانَُ بِأَهلِهِ
یَا مَنزِلاً لَعِبَ الزَّمَانَُ بِأَهلِهِ
اَینَ الَّذِینَ عَهِدتُهُم بِکَ مَرَّهًٔ
کَانَ الزَّمَانُ بِهِم یَضُرُّوَ یَنفَعُ
و حکایتِ همین حال گفت آن زندهدل که گفت :
داشت لقمان یکی کریچهٔ تنگ
چون گلوگاهِ نای و سینهٔ چنگ
بوالفضولی سؤال کرد از وی
چیست این خانه شش بدست وسهپی
بادمِ سرد و چشم گریان پیر
گفت : هَذَا لِمَن یَمُوتُ کَثِیر
چون کنم خانهٔ گل آبادان
دلِ من أَینَمَا تَکُونُوا خوان
و امّا مبالغت در استلذاذ بشراب و طعام و تنعّم بملابس و مفارش که مینمائی، بدانک نفس را دو شاگردِ ناهموارند حرص و شهوت نام، یکی : شکم خواری، دردکشی و یکی: رعنائی، خودآرائی. اگر همه روز در چهارخانهٔ عناصر ابایِ آرزوهایِ آن سازند، خورد و سیری نداند، وَ لَا یَملَأُ جَوفَ ابنِ آدَمَ إِلَّا التُّرابُ ، و اگر همه عمر در هفت کارگاهِ افلاک لباسِ رعونت این بافند، پوشد و هنوز زیادت خواهد، وَ المُؤمِنُ لَا یَکُونُ وَبَّاصا وَ لَا شَحاباً، پس عنانِ اختیار هردو کشیده داشتن تا جز بر طریقِ اقتصاد که مسلکِ روندگان راهِ حقیقتست نروند، اولیتر. اگر نیک تأمل کنی، پاسبانانِ گنج مکنت مقتصدانند که در امورِ معاش تا قدم بر جادّهٔ وسط دارند، هرگز رخنهٔ زوال و نقبِ اختلال بدان راه نیابد، لَازِلت غُنِیّا مَادُمتَ سَوِیّاه ؛ و بدان ای ملک، که من لشکری و نعمتی بهتر ازین که تو داری، دارم. گفت چگونه؟ دانایِ مهران به گفت: این نعمت که داری، چون ببخشی با تو بماند؟ گفت: نی. گفت: چون خواهی که بنهی، بنگهبان محتاج باشی؟ گفت: بلی. گفت: اگر کسی از تو قویتر متعرّض شود، از دستِ تو انتزاع تواند کرد؟ گفت: بلی. گفت: چون ازین جهان بگذری، با خود توانی برد؟ گفت: نی. گفت: ای ملک، آن نعمت که من دارم علمست و حکمت و تا خلق را بهرهٔ تعلیم بیشتر دهم و افاضتِ آن بر خواهندگان بیشتر کنم، از عالمِ بینهایتی مایه بیشتر گیرد و در خزانهٔ حافظهٔ من بهیچ امینی و حفیظی نیاز ندارد و دست هیچ متغلّبی جبّار و جابری قهّار بدو نرسد و بوقت گذشتن ازین منزل انقطاع و جدائی او صورت نبندد و ثمرهٔ انتفاع آنجا زیادت دهد. ملک گفت: این بهتر. دانا گفت: این سپاه که تو داری، امکان دارد که از تو آرزوهای بیاندازه خواهند و اگر از مواجب و راتبِ نفقهٔ ایشان کم کنی و مجال طمع برایشان تنگ گردانی، مطیع تو باشند؟ گفت: نی. گفت: اگر مثلا دشمنی را بر تو غالب ببینند، ممکن بود که از تو برگردند و او را بر تو اختیار کنند؟ گفت: بلی. گفت: لشکرِ من صبرست و قناعت که از من همه چیزی بوقت و اندازه خواهند. اگر دارم و بدهم، شکر گویند و اگر ندارم و یا ندهم شکیبائی و خرسندی نمایند و اگر همه اهل روی زمین خصم من شوند، از متابعتِ من عنان نپیچانند. ملک گفت : این بهتر. دانا گفت: ای ملک، دست از نجاست و خساستِ این جهان بشوی و خاک بر سرِ او کن ع، کان خاک نیرزد که برو میگذری، و تا چه کنی دوستیِ آنک چون او را ستایش کنی، منّت نپذیرد و اگر بنکوهی، از آن باک ندارد؛ بدهد بی موجبی و بازستاند بیسببی، تَقبِلُ اِقبَالَ الطَّالِبِ وَ تُدبِرُ اِدبَارَ الهَارِبِ تَصِلُ وَصَالَ المَلُولِ وَ تُفَارِقُ فِرَاقَ العَجُولِ ، بوعدهٔ که کند، اومید وفا نباید داشت؛ از عقدِ دوستی که بندد، توقّعِ ثبات نشاید کرد و این دوست نمایِ دل دشمن اَعنِی حرص که دندان در شکم دارد، او را در نفسِ خود راه مده که چون درآید تا خانه فروشِ عافیت تمام نروبد، بیرون نرود و بدانک جبر و استیلاء او بر تو از هر دشمنی که دانی صعبترست، چه وقتِ مغلوبی از دشمن توان گریختن و اگر ازو زنهار خواهی، باشد که بپذیرد و اگر بهدیّهٔ استعطاف او کنی، باشد که مهربان گردد، امّا او چون دستِ استحواذ یافت، چندانک ازو گریزی، سایهوار از پیش و پسِ تو میآید و اگرش از در بیرون کنی، چون آفتاب از روزن درآید و چون درآویخت، هرچند فریاد کنی، خلاصت ندهد و تا هلاکت نکند، از تو باز نگردد، چنانک آن سه انباز راکرد. ملک گفت: چون بود آن داستان ؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاه اردشیر با دانای مهران در خلوت مینشینند و از او میخواهد که خوردنیها و پوشیدنیها را جدا کند و به هر کدام مکان خاصی تخصیص دهد. دانای مهران در پاسخ میگوید که این کار به پیچیدگی و طولانی شدن انجام کارها منجر میشود و از عواقب حریصانه آن هشدار میدهد. شاه سعی میکند با توصیف قصرهای زیبا و امکانات رفاهی او را ترغیب کند، اما دانای مهران روی مرگ و زوال زندگی تأکید میکند و به او یادآوری میکند که نهایت همه چیز نابودی است.
سپس به موضوع قناعت و حکمت میپردازد و بیان میکند که علم و دانایی واقعی بهترین نوع ثروت است که نه تنها با گذشت زمان از بین نمیرود بلکه با آموزش به دیگران نیز افزایش مییابد. در حالی که ممکن است ثروت مادی از دست برود، علم توانایی را از بین نمیبرد. در نهایت، دانای مهران هشدار میدهد که انسان باید از حرص و تمایلات نفسانی دوری کند، زیرا این حریص بودن بیشتر از هر دشمنی زیانآور است و همیشه باید به قناعت و زندگی متعادل تمایل داشته باشد.
هوش مصنوعی: شاه اردشیر با دانای مهران جمع شد و از او خواست که خوراکیها را از پوشاک جدا کند و برای هر نوع غذا و لباس فضایی خاص تعیین کند. دانای مهران به او گفت: من تمام اجزای این جهان را در یک جا جمع کردهام و بر آن قناعت را نهادهام. اگر آنها را جدا کنم، هر کدام نیاز به مکانی ویژه و نگهدارندهای خواهند داشت و این کار به پیچیدگیهای بیشتری منجر میشود. در این حین، ممکن است دست به خطرات بیندازم و از زخمهای حرص و 욕وآزار پیش بیفتم. اردشیر گفت: نگران تنگی مکان و مأوای خود نباش. من کاخهای زیبا و خوشآب و هوا دارم با تزئینات فراوان، که به مانند نگارخانهای از چین است. صحنهای آن بزرگتر از میدان وهم و سقفهای آن بالاتر از عقلاند. هر کدام را که بخواهی، انتخاب کن تا به تو ببخشم و در آن مکان فرشهای زیبا بیفکنند و مقدار لازم از خوراکهای خوشمزه آماده کنند. خدمتکاران و غلامان را نیز به هر خدمتی که لازم باشد، اختصاص میدهند. دانای مهران replied: اما میدانیم که آسیبهای نابودکننده لذتها به هیچ وجه قابل پیشبینی نیستند و میتوانند کاخهای بزرگ و باشکوه را به حال ویرانه درآورند، همانطور که با کلبهی بیوهزنان و قصر قیصر نیز چنین خواهد شد. حتی اگر بزرگترین عمارتها را بسازید، مرگ در کمین خواهد بود و در یک لحظه همه چیز را ویران میکند. به همین ترتیب، هر خانهای که تا بالاترین نقطه بالا رود، در نهایت به سرنوشت مشابهی دچار میشود و صداهای ناشی از مرگ همیشه در گوشه و کنار آن برقرار خواهد بود.
هوش مصنوعی: ای خانهای که زمان با اهل آن بازی کرده است، ای خانهای که روزگار بر ساکنانش اثر گذاشته است.
هوش مصنوعی: کجا هستند آن افرادی که با آنها عهد بسته بودم، زمانی که روزگار به نفع و ضررشان تغییر میکرد؟
هوش مصنوعی: و این داستان حال به همین صورت است که آن فرد زندهدل گفت:
هوش مصنوعی: لقمان یک کاسه کوچک و تنگ داشت که به شکلی شبیه به گلوگاه نای و سینهٔ چنگ بود.
هوش مصنوعی: بوالفضولی از او پرسید که این خانه که دارای شش دست و سه پا است، چیست؟
هوش مصنوعی: نسیم سرد و چشمان گریان آن پیر گفت: این (وضعیت) برای کسی است که بسیار میمیرد.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم خانهام را به زیبایی گل بیارایم، در حالی که دل من هر جا که شما باشید، همراه شماست.
هوش مصنوعی: مبالغه در لذت بردن از غذا و لباس و خواب و راحتی ناشی از حرص و شهوت است. این دو ویژگی ناهمگون انسان، یکی حرص به خوردن و دیگری عشق به زیبایی و خودآرایی، باعث میشود که آدمی هرگز سیر نشود. اگر تمام عمر خود را صرف آرزوهای مادی کند، باز هم پر نمیشود و خوشیها هرگز کافی نیستند. انسان باید هر دو خواسته را زیر کنترل داشته باشد و راهی میانه را برگزیند تا به حقیقت برسد. ثروتمندان هوشیار کسانی هستند که در زندگی، همواره به اندازه و اعتدال عمل میکنند و از این رو آسیبی به آنان نمیرسد. دانای با تجربه به پادشاه میگوید که او از عواطف ناپایدار لذت میبرد، در حالی که ثروت واقعی علم و حکمت است که با بخشش آن، میتواند به دیگران کمک کند. این علم نه تنها در دنیا قابل از دست دادن نیست، بلکه پایدار و بینهایت است. دانا همچنین میگوید که لشکر او، صبر و قناعت دارند و نیازی به خواستههای نامحدود ندارند، در حالی که سربازان پادشاه ممکن است به دلیل کمیابیها به شورش بیفتند. پادشاه باید از زشتیها و خساست دنیا دوری کند و به دوستانی که مهر و وفای آنها قابل اعتماد نیست، دل نبندد. آنها مانند موجوداتی هستند که همیشه در پی ممکن است از انسان بهرهبرداری کنند و هرگز رهایش نکنند. داستانی از جبر و تسلط آنها بر انسان وجود دارد که باید به هوش بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.