ملک گفت: شنیدم که بازرگانی پسری داشت مقبل طالع، مقبول طلعت، عالی همّت، تمام آفرینش، بویِ رشد و نجابت از حرکاتِ او فایح و رنگِ فرّ و فرهنگ بر وجناتِ او لایح. روزی پدر در اثناء نصایح با او گفت: ای فرزند، از هرچه مردم در دنیا بدان نیاز دارند و هنگام آنکه روزگار حاجتی فراز آرد، بهکار آید، دوست اولیتر. هزار دینار از مال من برگیر و سفری کن و دوستی خالص بهدست آر و چون قمر گرد کرهٔ زمین برآی، باشد که در منازلِ سیر به مشتری سیرتی رسی که به نظرِ مودت ترا سعادتی بخشد کهآنرا ذخیرهٔ عمر خود گردانی و او را از بهرِ گشایش بندِ حوادث و مرهمِ زخم روزگار نگه داری.
اَخَاکَ اَخَاکَ اِنَّ مَن لَا اَخَالَهُ
کَسَاعٍ اِلَی الهَیجَا بِغَیرِ سِلَاحٍ
و شبهت نیست که اینجا مراد از برادر دوستی باشد موافق و یاری مخالص و مصادق والّا برادرِ صلبی که از مهر و موافقت دور بوَد، از اخوّتِ او چه حاصل؟ و ازینجا گفتهاند: رُبَّ اَخٍ لَم تَلِدهُ أُمُّکَ ؛ پس به حکم فرمان پدر مال برگرفت و برفت و به اندک روزگاری باز آمد. پدر گفت: اگرچه خرق و فجور از طبعِ تو دورست و نزاهتِ نهاد تو از آلایشِ فسق مشهور، امّا میدانم که به کودکی و کار ناآزمودگی صرفِ مال نه در مصبِّ صواب کردهای که بدین زودی از مقصد باز گشتی و آمدی. اکنون بگوی تا چون مال از دست دادی و دوست چون به دست آوردی؟ پسر گفت: پنجاه دوست که هر یک به صد هنر سر آمدهٔ جهانیست، اندوختهام و وام نصیحتِ تو از ذمّت عقل خویش توخته. پدر گفت: میترسم که داستان دوستان تو بدان دهقان مانَد. پسر گفت: چون بود آن داستان؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: ملک به بازرگانی اشاره میکند که پسرش شخصیت خوبی دارد و از او میخواهد تا برای پیدا کردن دوستان واقعی و ارتباط عاطفی سفر کند. پدر به پسرش میگوید که دوستی خالص از هر چیز دیگر در زندگی ارزشمندتر است و باید آن را به عنوان ذخیرهای برای زندگیاش در نظر بگیرد. پسر با توصیههای پدر، مقداری از مال او را برمیدارد و به سفر میرود. پس از مدتی به خانه برمیگردد و پدر نگران است که او به درستی پولش را خرج نکرده باشد. پسر با افتخار میگوید که پنجاه دوست با تواناییهای فراوان پیدا کرده است، اما پدر نگران است که این دوستیها واقعی نباشند و یادآور داستانی میشود که نشاندهنده خطرهای دوستیهای سطحی است. پسر نیز به دنبال توضیح درباره این داستان میرود.
هوش مصنوعی: ملک گفت: شنیدم که تاجر پسری داشت خوشقامت و خوشسرشت که حرکاتش نشاندهنده رشد و نجابت او بود و چهرهاش بر زیبایی و فرهنگ دلالت میکرد. روزی پدر در حین نصیحت به او گفت: ای فرزند، از هرچه که مردم در دنیا به آن نیاز دارند و در زمان سختی به کار میآید، دوستی خالص ضروریتر است. هزار دینار از دارایی من بگیر و به سفری برو تا دوستی راستین پیدا کنی. وقتی همچون قمر در آسمان برمیخیزی، شاید در سفر به کسی برسی که با دوستیاش به تو سعادتی ببخشد که آن را برای عمرت ذخیره کنی و او را مونس خود در زمانهای سخت و مرهم زخمهای زندگی قرار دهی.
هوش مصنوعی: برادرم، برادرم، هرکس که برادری ندارد، مانند کسی است که به میدان جنگ میرود بدون اینکه سلاحی در دست داشته باشد.
هوش مصنوعی: بدون شک در اینجا منظور از برادر، دوستی است که با خلوص و همراهی همراه است. برادری که با محبت و توافق فاصله دارد، چه فایدهای برای اخوت و برادری دارد؟ به همین خاطر گفتهاند: "شاید برادری باشد که مادرت او را نزاده است." سپس پسر به فرمان پدر مال را برداشت و رفت و پس از مدت کوتاهی دوباره بازگشت. پدر گفت: اگرچه تو از مشکلات و فساد دوری و ذات تو از آلودگی به فساد مشهور است، اما میدانم که به دلیل جوانی و ناپختگی، صرفکردن مال را در جایی درست انجام ندادی، چرا که به سرعت از مقصد خود بازگشتی و برگشتی. حالا بگو که چگونه مال را از دست دادی و دوستی را به دست آوردی؟ پسر پاسخ داد: "من پنجاه دوست دارم که هر یک با صد هنرمندی به دنیا آمدهاند و نصیحت شما را از عقل خود وام دارم." پدر گفت: "میترسم داستان این دوستانت به داستان دهقان شبیه باشد." پسر پرسید: "چنین داستانی چیست؟"
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.