گنجور

 
واعظ قزوینی

در گفتن عیب دگران بسته زبان باش

از خوبی خود، عیب نمای دگران باش

خواهی که چو بادام نیفتی به دهنها

تا هست بتن رگ، همه تن بند زبان باش

از نقش بد و نیک، نگهداری دل کن

بر آینه خاطر خود آینه دان باش

از جاده منه پای برون در ره مقصود

گر زآنکه بمنزل نرسی، سنگ نشان باش

راه طلب از خسته دلان، عقد گهر شد

مانی چو گره چند؟ بدنبال روان باش!

در انجمن از دست مده خلوت خود را

چون آب گهر ظاهر و، در پرده نهان باش

تا امن چو واعظ شوی از تیغ زبانها

هر جا که روی، با سپر گوش گران باش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حافظ

باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش

وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش

زان باده که در میکدهٔ عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک

[...]

حیدر شیرازی

ای دل! به جهان معتکف کوی فلان باش

در بندگی حضرت او بسته میان باش

تا نور رخ آن مه بی مهر ببینی

ای چشم ستم دیده! همیشه نگران باش

گر سنگ زند یار و گرت تنگ کند دل

[...]

اهلی شیرازی

امشب که چراغ نظری چرب زبان باش

دل نرم کن ای شمع و مرا مرهم جان باش

حسنت بصفا بهتر از آن گشت که بودست

زنهار که در حسن وفا هم به از آن باش

خواهی که سرافراز شوی در همه عالم

[...]

سام میرزا صفوی

چون سایه دلا همره آن سرو روان باش

جایی که بجایی برسی در پی آن باش

عرفی

جان می رود ای اشک ز دنباله روان باش

وی ناله تو هم چند قدم پیرو جان باش

ای شوق درافشای غمم این چه شتاب است

کو راز من غمزده یک چند نهان باش

می آید و می بارد ازو ناز و تعافل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه