چون دو ابروی سیاهت که به هم پیوسته است
بیتو شبهای درازم همه بر هم بسته است
میدود دل پی طفلی، که ز شوخی سخنش
تا رسیده است بخاطر، ز زبانم جسته است
اشک شمعم، که برآن شعله خو تابم نیست
میروم دور شوم، پای گریزم بسته است
آنچنان رفته زما بیخبر این عمر عزیز
که غباری هم از او بردل ما ننشسته است
چون در خانه آیینه بود درگه خلق
مینماید بنظر باز، ولیکن بسته است
مرغ جان در قفس جسم اسیر است، ولی
شکر واعظ که دل از دام علایق رسته است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و فراق از معشوق میپردازد. او با توصیف ابروهای معشوقش، احساساش را نسبت به شبهای طولانی و بیتابیاش بیان میکند. دل او به یاد معشوق میتپد و احساس میکند که در زندگیاش، بیخبری و دوری از معشوق باعث غم و ناامیدی شده است. شاعر اشاره دارد که گرچه ظاهر دنیا همچنان به حالت طبیعی است، اما احساس او درونش بسته و اسیر است. با وجود تمامی این مشکلات، شاعر از واعظ تشکر میکند که دلش از تعلقات دنیوی رها شده است. به طور کلی، این شعر بیانگر درد فراق، عشق و رهایی روح از بندهای مادی است.
هوش مصنوعی: چون ابروهای سیاه و پیوستهات را میبینم، بیتو شبهای طولانیام پر از تیرگی و دلگیری است.
هوش مصنوعی: دل من به شوق یک بچهمیدود، چرا که از شوخیهایش کلماتی به یادم مانده که ناخواسته از زبانم خارج شدهاند.
هوش مصنوعی: من مانند شمعی هستم که اشک میریزم، زیرا قادر به تابیدن در این شعله نیستم. به زودی از اینجا دور خواهم شد، اما پایم در اینجا به شدت بسته شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که عمر گرانبها از ما گذشت و ما بیخبر بودیم، حتی یاد و نشانی از آن در دل ما باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: وقتی که در خانه آینه باشد، مردم به آنجا میآیند و خود را میبینند، اما در واقع این آینه در بسته است و نمیتواند به آنها نشان دهد.
هوش مصنوعی: پرندهٔ روح در قفس بدن گرفتار شده است، اما خوش به حال کسی که دلش از قید و بندهای دنیا آزاد شده است و توانسته از وابستگیها رهایی یابد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای جهانگیری که وقت رفتن و باز آمدن
موکب نصرت عنایت در عنان پیوسته است
کرده سهم عدل تو صد پی کمان را گوشه گیر
ساخته شمشیر را کلک تو دایم دسته است
دین پناها مدتی شد کز سواد حضرتت
[...]
آفتاب حسن او از مه نقابی بسته است
نور چشم او از آن بر چشم ما بنشسته است
جان ما با عشق از روز ازل پیوسته است
تا ابد جان همچنان با حضرتت پیوسته است
دیگران پابستهٔ دنیی و عقبی مانده اند
[...]
زلف گرد عارض او رشته گلدسته است
کز لب و رخ غنچه و گل را به هم پیوسته است
خوی عالمسوز او بی زینهار افتاده است
ورنه از آتش سپند ما مکرر جسته است
سبزه خوابیده باشد با قد رعنای او
[...]
برروی ما چوصبح نهرنگی شکسته است
گردی ز دامن تپش دل نشسته است
بیآفتاب وصل تو بخت سیاه ما
مانند سایه آینهٔ زنگ بسته است
زاهد حذر ز مجلس مستانکه موج می
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.