گنجور

 
طغرل احراری

عرض حاجت می‌کند دل خسرو ناز تو را،

نیست قانون محبت پرده ساز تو را!

چون کبوتر بسمل شوق تپیدن می‌شود

از قضا هرکس که بیند چشم شهباز تو را

رمز چشمت این بود نبود نمودن بعد ازین

محرم اسرار خود آن چشم غماز تو را!

در فن احیا ز شرم عجز ننشیند دگر

گر مسیحا بشنود آیین اعجاز تو را!

افکند قمری به گردن طوق داغ بندگی

در چمن بیند اگر آن سرو ممتاز تو را

بی‌ادب ترسم که بیند بگذرد از چابکی

توسن عمرم اگر خنگ سبکتاز تو را!

در معنی کرده‌ای طغرل نهان همچون صدف

فاش سازد موج این دریا مگر راز تو را؟!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیر شهرستانی

دیده آشوب نگاه فتنه پرداز تو را

نیست پروای قیامت کشته ناز تو را

فیض خواری بین که رنج صید ما ضایع نشد

دسته گل کرد از خون چنگل باز تو را

سرنوشت کار خود از من چه می پرسی؟ مپرس

[...]

بیدل دهلوی

کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را

گنبد دستارکو بردارد آواز تو را

جزصدای لفظ‌نامربوط او معنی‌کجاست

نغمهٔ دولاب آهنگی بود ساز تو را

پیری و طفلی بجا، نقص وکمال توام‌اند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه