هر کرا دل محو آن آیینهرخسار شد
جلوه آیینه او شوخی دیدار شد
چشم مستش کرده هردم تازه کیش کافری
اهرمن را زلف او تا حلقه زنار شد
همچو موج از باد میلرزم ز چین ابرویش
رحم نبود مهره تیغی که ناهموار شد!
نیست سودایی کوکب جز رضای مشتری
تا متاع حسن او را گرمی بازار شد
تا زدم در بارگاه سینه شادروان غم
خیمهام را یاد مژگانش چه خوش مسمار شد!
از خیال نرگس او میزدم فال طرب
نقطه دل مرکز این حلقه پرگار شد
آنقدر نالیدم از هجران او شب تا سحر
هر بن مو بر تنم در ناله موسیقار شد
نیست از جام وصال او به زاهد بهرهای
شومی بخت بدش نیرنگ استغفار شد
جوهر عرض دل عشاق از محنتبریست
از صفا آیینه عمری پشت بر دیوار شد
غیر غفلت نیست در چشم تحیرمنصبان
دیده مخمل کی از خواب گران بیدار شد؟!
شد ز قتلم قصر بنیاد محبت واژگون
خون من آخر حنای پنجه معمار شد
دست حسنش گر گریبان چمن هر سو کشید
پای زلفش لیک نقش دامن گلزار شد
بس که معدومیست چون عنقا نشان آن دهن
از وجودش دم زدم صبحی تبسم زار شد
ای خوشا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر احساس میکند که جلوههای زیبای محبوبش او را محو و سحرش کرده است. از زیبایی و جذبهی محبوب، زلفش به قید و بند میآید و چشمانش او را به عشق و هجرانی عمیق دچار کرده است. شاعر بیان میکند که در غم جدایی محبوب شبها را به ناله و فراق میگذراند و دلمشغولیهایش از فکر نرگس محبوب هر لحظه او را بیشتر دچار عذاب میکند. او همچنین به یأس و ناامیدی ناشی از دوری محبوب اشاره میکند و به وجود نداشتن شوق در زندگی افرادی که از موهبت وصال محرومند، معترض است. در نهایت، شاعر پیامی از امید دارد و همواره در انتظار وصال محبوبش است.
هوش مصنوعی: هر کس که دلش در تماشای زیبایی چهره معشوق غرق شده است، در واقع نمایانگری از آن زیبایی و بازیگوشی در دیدار میبیند.
هوش مصنوعی: چشم زیبای او همیشه مرا در حالتی تازه و شگفتانگیز نگه داشته است؛ زلفهای او به قدری فریبندهاند که حتی اهرمن کافر هم تحت تاثیر آن قرار گرفته و به صورت حلقهای در آمده است.
هوش مصنوعی: من مانند موجی هستم که از وزش باد میلرزد، و هیچ رحم و مروتی در این تیر زهرآگین وجود ندارد که بتواند درد و ناراحتیاش را کم کند.
هوش مصنوعی: هیچ آرزویی بهتر از رضایت مشتری نیست، زیرا وقتی مشتری راضی باشد، کالا و خدمات با ارزشتر و پررنگتر میشوند.
هوش مصنوعی: وقتی وارد بارگاه جانشاد خود شدم، یاد غمهایم را با مژگانی که به خاطرش در خاطر داشتم، به زیبایی برمیسازم.
هوش مصنوعی: به خاطر خیال نرگس او، شوق و شادی را تجربه میکردم. نقطهای که دل من در این دایره قرار گرفت، به عنوان مرکز همه چیز شد.
هوش مصنوعی: به قدری از دوری او شکایت کردم که شب تا صبح طولانی شد، و هر تار مویی که بر بدنم بود، به مانند صدایی موزون به ناله درآمد.
هوش مصنوعی: با این که زاهد از وصال و نزدیکی او برخوردار نیست، اما در عوض با بدشانسی و تقدیر ناخوشایند خود مواجه است که او را به تظاهر به توبه واداشته است.
هوش مصنوعی: عشق و احساسات عمیق عاشقان از درد و رنج ناشی میشود و در طول زندگی، آنها به مانند آینهای میشوند که بر دیوار زندگی قرار گرفتهاند و تنها صفای درونشان را به نمایش میگذارند.
هوش مصنوعی: در چشمان حیرتزدهام، غیر از خوابهای عمیق و غفلت چیزی نیست. آیا این پردهی نرم (مخمل) از خواب سنگین بیدار خواهد شد؟
هوش مصنوعی: به خاطر کشته شدن من، بنیاد عشق و محبت ویران شد. در نهایت، خون من باعث شد که دستهای معمار، رنگین و پررنگ شوند.
هوش مصنوعی: اگر دست حسن به هر سوی چمن فرو برود، زلف او حرکتی میکند و در نتیجه، دامن گلزار به زیبایی نقش میگیرد.
هوش مصنوعی: بسیار نایاب است، مانند پرندهای افسانهای؛ به حدی که از وجود او فقط در دهن من سخن گفتم و با این حال، صبحی غمگین و متأثر شدم.
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که در شعر بیدل سخن گفته و طغرل نیز بیان کرده است که چشم به راهی به سرانجام رسیده و جهانی از دیدار پر شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مژده ای ذوق وصال آیینه بیزنگار شد
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
همین شعر » بیت ۱۴
ای خوشا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
شیدگانی سهمگین کولنگ و بی هنجار شد
بر ره هموار او خس رست و ناهموار شد
وان دهان کز کوچکی نقطه پرگار بود
از فراخی باز همچون دایره پرگار شد
زلف مشک افشان او بر ماه چون زنجیر بود
[...]
این جهان میسوخت تا از زخم تیغ افگار شد
وان سگی میکرد تا از بیلکی مردار شد
ای بسا تن کوزدست خویشتن در خاک خفت
وی بسا سر کوبپای خویشتن بردار شد
ْآنکه چشمی پر گهر از گریه چونپیکاننمود
با دهانی پر ز خون از خنده چون سوفار شد
[...]
فتنه خفته ز چشم مست تو بیدار شد
خاصه آن ساعت که زلفت نیز با او یار شد
در شب هجرت ببینم روز وصلت را بخواب
گر تواند بخت خواب آلود من بیدار شد
روزگاری ناکشیده محنت هجران تو
[...]
تا به سودای تو دل را عشق و همّت یار شد
نقد جان بر کف نهاد و بر سر بازار شد
ما ز دام خویشتن بینی به کلّی رسته ایم
وای بر مرغی که صید حلقهٔ پندار شد
از گلستان جمالت اهل معنی را چه سود
[...]
بهر خونریز من از خواب صبوی یار شد
ساقیا می ده که بخت خفته ام بیدار شد
یوسف مصری یکی هم از خریداران تست
او نه بهر خود فروشی بر سر بازار شد
کفر زلفت در دلم از بسکه قلاب افکند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.