ندارد دیده ما طالع نظاره رویی
چو پیشانی نمی بینیم غیر از چین ابرویی
چو دام از خود نیم در صیدگاه آرزو آگه
ز بس در حیرتم افکنده نقش پای آهویی
به گل در یک قبایم، لیک از بسیاری غفلت
به رنگ بلبل دیبا، ازو نشنیده ام بویی
تنم گردیده خاک و در شکنج سایه دامم
نمی دانم که بر یادم پریشان کرده گیسویی؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و زیستن در حیرت و آرزو اشاره دارد. شاعر از نبودن زیبایی محبوبش ابراز ناراحتی میکند و در عین حال خود را در دام عشق و آرزو میبیند. او در میان زیباییهای طبیعت و گلها، اما در غفلت و بیخبری از محبوبش احساس تنهایی و پژمردگی میکند. همچنین، او به نوعی از درگیری ذهنی و سردرگمی در یادآوری محبوبش صحبت میکند که به وضعیتی پریشان و ناامید منجر شده است.
هوش مصنوعی: چشم ما خوشبختی دیدن چهرهای زیبا را ندارد، زیرا مانند این که پیشانی را نمیبینیم، جز چین ابروهایش چیز دیگری نمیبینیم.
هوش مصنوعی: من در دنیای آرزوها مانند دامهایی که برای صید حیوانات گسترده شدهاند، خود را مینگرم و به خاطر تعداد زیاد فکر و تردیدهایم، در حیرت و سردرگمی غرق شدهام. ردپای یک آهو، نشانهای است از آنچه که در تلاش برای دستیابی به آن هستم.
هوش مصنوعی: من همچون گلی هستم که در لباس زیبایی پنهان شدهام، اما از آنجا که غفلت زیادی دارم، از رنگ و صفای بلبل چیزی نمیدانم و بویی از آن نچشیدهام.
هوش مصنوعی: بدن من به خاک تبدیل شده و در سایه دام خودم به حالت خمیده درآمدهام. نمیدانم که چه چیزی در یادم را پریشان کرده، آیا گیسویی است که در خاطرم باقی مانده؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی
برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی
به بوی زلف تو هر دم حیات تازه مییابم
وگرنه بیتو از عیشم نه رنگی مانْد و نه بویی
به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزم
[...]
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان
که برگو تا چه میخواهی و زین حیران چه میجویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او
[...]
هزارت دیده میبینم که میبینند هر سویی
دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی
چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من
به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی
نمیارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری
[...]
دلا چون در خم چوگان عشق دوست چون گوئی
اگر ضربت زند شاید که از خدمت سخن گوئی
اگر کشتن بود کامش ترا باید شدن رامش
نخواهی جستن از دامش که او شیر و تو آهوئی
ز جام عشق اگر مستی بشو دست از غم هستی
[...]
ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی
چو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی
به برگ سبز چون خضر از ریاض جان شدی قانع
به خون رنگین چو شاخ گل نگردی دست و بازویی
ازان در جیب گل بسیار بیدردانه می ریزی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.