گنجور

 
طغرای مشهدی

بی او غم پا و سر ندارم

گر جان برود، خبر ندارم

صیاد بر آشیانه ام تاخت

دانست که بال و پر ندارم

دارم دوهزار دشنه چون بید

در کشتن خود، جگر ندارم

درکارگه هنرفروشی

جز بی هنری، هنر ندارم

راهی ز قفس به آشیان هست

افسوس که راهبر ندارم

طغراصفتم وظیفه، زاری ست

در دست چو زور و زر ندارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

دل رفت وز جان خبر ندارم

این بود سخن دگر ندارم

گرچه شده‌ام چو موی بی او

یک موی ازو خبر ندارم

همچون گویم که در ره او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه