گنجور

 
طغرای مشهدی

بر یاد رخش چون رود از دیده من آب

صد باغ توان داد به یک چشم زدن آب

آب از مژه رو کرد به من، آه چه سازم

گر وانشود همچو حباب از سر من آب

با آن رخ شاداب به گلشن چو درآیی

از سایه روی تو خورد سرو و سمن آب

زاهد نشود قابل پابوس خم می

چون شیشه، گر از باده کشد دست و دهن آب

گر شهرت تردامنی گل شنود خاک

هرگز نگذارد که درآید به چمن آب

سرچشمه این بادیه را خضر بلد نیست

برداشتمی کاش چو گوهر ز وطن آب

تر شد ره گوشم ز غزلخوانی طغرا

هرگز نشنیدم که برآید ز سخن آب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیم تهرانی

در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آب

تا چند به عالم تو زنی آتش و من آب

تا کی به تمنای گل روی تو باشم

سرگشته ی عالم چو بر اطراف چمن آب

هرگاه گذشتی به دل، از اشک سبک خیز

[...]

جویای تبریزی

در خاک مرا ز آتش دل گشت بدن آب

شد هممچو حبابم کفن از پهلوی تن آب

از هر گل این باغ شمیم جگر آید

گویا که ز ابر مژه ام خورده چمن آب

چون غنچه بهر قطرهٔ اشکم گل زخمی است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه