گنجور

 
صوفی محمد هروی

دل از ما برد آن شوخ و روان کرد این زمان پهلو

چرا کرد ای مسلمانان زیار مهربان پهلو

به روی او برابر کرد ماه چارده خود را

تهی کرد او شب دیگر ببین بر آسمان پهلو

به سوی من کند پشت و دعاگو را دهد دشنام

مرا می دارد او آری میان عاشقان پهلو

زند پهلو به مسکینان رقیب از غایت نخوت

بگو او را تو آن ساعت چو گویی بر خزان پهلو

چنان در عشق آن مهوش ضعیف و لاغر و زارم

که از روی قبای من توان دیدن عیان پهلو

پیاده بر سر راه توام ای شهسوار من

اگر رحمی نمی آری مزن بر ناتوان پهلو

میاور بر دل صوفی جفا افزون ز عشاقان

مگر او چرب‌تر داند مرا از دیگران پهلو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلو

از آهن بادیم یا سنگ، نه از استخوان پهلو

تو شب بر بستر نازی و من تا روز، در کویت

میان خاک و خون غلطان ازین پهلو، از آن پهلو

خیالی ماندم از دستت، برهنه چون کنم خود را

[...]

آذر بیگدلی

نهم چون از غمت شب بر زمین ای شخ کمان پهلو

ز بیم ناوک آهم، بدزدد آسمان پهلو

تو خفته برقفا، در بستر عشرت چه غم داری

که مسکینی نهد از غم بخاک آستان پهلو؟!

ز داغ دل، زمین چون آسمانی پر ز انجم شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه