قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۴
ای پسر درکار دنیا تا توانی دل مبند
کز پی هر سود او چندین زیان آید تو را
چند گویی شب بهل کز می دماغی تر کنم
صبحدم ترسم خماری ناگهان آید تو را
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۵
باش تا از ابلهی دستی بدارد پیش شمع
آنکه گوید مینسوزد شمع جز پروانه را
شمع را جز پرتوی کز عشق آن پروانه سوخت
پرتوی دیگر بود کآتش زند بیگانه را
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۶
چون به عشق مجاز نیست نیاز
به دوگیتی هواپرستان را
ظلم باشد که سر فرود آید
به دوگیتی خداپرستان را
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۸
حل معمای حکمتش نتواند
آنکه کند حل صدهزار معمّا
فهم شناساییش چگونه کند کس
مشت نشاید زدن به صخرهٔ صمّا
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۹
در سخن گفتن چو ماه و آفتاب
رهنمای خلق هر صبح و مسا
مدح او در گوش نادان ناگوار
چون شمیم گل به مغز خنفسا
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۰
در شب تاریک شمع ما بود پروانهسوز
لیک چون شد روز سوزد پا و سر بیگانه را
شمع را هم نور و هم نارست سوزد لاجرم
نار او بیگانه را و نور او پروانه را
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۱
گر بداند لذت جان باختن در راه عشق
هیچ عاقل زنده نگذارد به عالم خویش را
عشق داند تا چه آسایش بود در ترک جان
ذوق این معنی نباشد عقل دوراندیش را
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۲
مانندگربهای که خورد بچگان خویش
خوردند دایگان بچهٔ شیرخوار را
عاشق به لذت لب نانی فروخته
هفتاد سال لذت بوس وکنار را
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۳
بسکه سرگرم حجت خویشند
غافلند از خدا اولوالالباب
ای خوشا حال عارفی که ز شوق
همچو دیوانه بر درد جلباب
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۴
مردکز عیب خویش بیخبرست
هنر دیگران شمارد عیب
جام بیچارگان چرا شکند
آنکه مینای می نهد در جیب
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۶
مر آن خدای که پیمانه را نگهدارد
به زیر خاک چو پیمان اهل عشق درست
ز روی صدق دگر به کام شیر روی
به رهروان طریقت قسم که حافظ تو ست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۸
کلام عاقل و جاهل به گوش یکدیگر
چو نیک بنگری از روی تجربت بادست
همین به باغ ننالند بلبلان از زاغ
که زاغ نیز هم از بلبلان به فریادست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۹
چو زنی در دام شهوت شد اسیر
خر به چشمش به ز طاوس نرست
همچنان در چشم شهوت مرد را
دیو با حور بهشتی همبرست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۲۱
ظلم ظالم ذخیرهایست نکو
که در آخر نصیب مظلومست
ظالم خیره عاقبت چو بخیل
خویشتن زان ذخیره محرومست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۲۲
درینکتاب پریشان نبینی از تربیتت
عجب مدار که چون حال من پریشانست
هزار شکر که با یک جهان پریشانی
چو تار طرهٔ دلدار عنبرافشانست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۲۵
منافق آنچنان داند ز تلبیس
که افعال بدش با خلق نیکوست
نمیداندکه چشم اهل معنی
صفای مغز را میبیند از پوست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۲۶
نفس امارهٔ تو دشمن تست
چون شود کشته دوست گردد دوست
تن تو پوست هست و مغز تو جان
مغزت ار آرزوست بفکن پوست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۲۷
امید عیش مدار از جهان بوقلمون
که هر دمش چو مخنث طبیعتان رنگیست
ولی تو سخت ازین غافلی که از هر رنگ
بسان مرد مخنث به دامنت ننگیست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۲۸
ز عهد مهد تا پایان پیری
ترا هر آنی ای فرزند حالیست
منت سربسته گویم تا بدانی
بهحد خویش هر نقصی کمالیست
قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۲۹
ای دل از جویی که جز احمد کسش میراب نیست
چون شوی سیراب چون میراب خود سیراب نیست
جو چه باشد بحر بیپایان که هر یکقطرهاش
صدهزاران لجهٔ ژرفست کش پایاب نیست