سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱
سرو خواند، با تو خود را راست، اما راست نیست
سرو را این حسن و زیبایی که قدت راست نیست
راستی را سرو بس رعناست اما این که باد
در سر افکندست، یعنی با تو هم بالاست نیست
قصد جانم میکنی، من خود، فدایت میکنم
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸
بهار باغ و گل امروز، گوییا خوش نیست
ندانم این ز بهارست، یا مرا خوش نیست
دلا به عز قناعت بساز و عزت نفس
که بار منت احسان هر گدا، خوش نیست
برون ز گنج قناعت، بسیط روی زمین
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰
ای جهان را چو مه عید، مبارک رویت
عید صاحب نظران، طاق خم ابرویت
گیسوی تو، شب قدرست و درو، منزل روح
خود که داند به جهان، قدر شب گیسویت
گوشه ماه ز برقع بنما، تا چو هلال
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷
نه تنها، بر سر کوی تو ما را، کار، میافتد
که هر روی در آن منزل، ازین، صد بار میافتد
به بویت باد شبگیری، چنان مست است، در بستان
که چون زلفت ز مستی، بر گل و گلزار، میافتد
به خون مردم چشمم، شماتت کم کن، ای دشمن
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳
جز نقش صورتت دل، نقشی نمیپذیرد
تو جان نازنینی و ز جان نمیگزیرد
ما غرق آب و زاهد، دم میزند ز آتش
گو: دم مزن که این دم با ماش در نگیرد
پروانهوار خواهم، در پای شمع مردن
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳
عارفا لعل لبش می میدهد هشیار باش
چشم مستش رهزن خواب است هان! بیدار باش
گر به دین عشق او اقرار داری، عشق او
منکر عقل است و دین، از عقل و دین بیزار مباش
عیسی لطفش دوا میبخشد و جان میدهد
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲
ای آب آتش رنگ تو، بر باد داده خاک من
در آب و آتش هر دم از خاک درت باد ختن
آب است و آتش جام می خاک است تن با دست جان
بنشان به آب آتشین، این گرد و خاک و باد من
گردم زند باد از گلت کابست و آتش خاک او
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸
تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟
یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن
تا کی ای نور بصر کردن نظر با دیگران
همچو چشم از مردم خود روی پنهان داشتن
چند کردن روی در مشتی پریشان همچو زلف
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۱
الا ای آفتاب مشرق فضل
که تاب مهرت اندر جان ماه است
عنان تا تافتی بر جانب شام
جهان در چشم من چون شب سیاه است
به امید قدومت انجمن را
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۳
تا مادر زمانه بتایید نه پدر
آیین وضع و حمل ولادت نهاده است
وین مهد لاجوردی افلاک را خرد
آرایش از جواهر جرام داده است
دل شاد باش کز صدف فطرات وجود
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۴
پادشاها ز عمر خویش مرا
بی حضور شما چه فایده است
از دعا گو به غیبت و حضور
شاه را جز دعا چه فایده است
همچنان چون ز حضرتت دورم
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۸
دیدمش دوش رخ تراشیده
گفتم ای جان و دل که روی تو خست
گفت مشاطه بهر چشم بدان
خالی از وسمه بر رخم میبست
عرضم زانکه سخت نازک بود
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۱
پادشاها خواست کردن جانم استقبال تو
لیکن از بیماری جان بود پایم سخت سست
جز دل و جان نیستم چیزی سزای حضرتت
حال جان من برین سان است و دل خود پیش توست
شکر ایزد را که بوم ظلم را بشکست بال
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۵
ای وجودت سبب راحت و آسایش خلق
به وجودت ابدا زحمت و رنجی مرساد
از ره راستی اندر چمن دین سروی
خاطرت باد چو سرو از همه بندی آزاد
گرچه از هستی ما عارضهات گرد انگیخت
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۷۵
خسروا نایبان استیفا
کار بر من دراز میگیرند
وجه انعام پار و امسالم
میدهند و فراز میگیرند
پنج امسال میدهند ولی
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۷۶
آنانکه مقربان شاهند
وینان که ملازمان میرند
ده روز دگر اگر ازین شهر
هر یک سر خویشتن نگیرند
اینها ز برهنگی بسوزند
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۸۸
دیگر از خرج پرو دخل کمش چندی قرض
هست و فرض است که قرض غرما باز دهد
بنده را غیر در شاه دری دیگر نیست
قرض باید که ز انعام شما باز دهد
وجه این قرض که از من غرما میخواهند
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰۱
شتر وابچه دیار عرب
کرد قیتولهای مردم پر
نفس من نیز رغبتی میکرد
گفتم ای نفس فی السلامه مر
شتر وابچه عرب چه کنی
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰۲
خسرو اخاک درگه تو مرا
از غبار ذر ور نیکوتر
لیک در حالتی چنین که منم
غیبتم از حضور نیکوتر
حال چشمم بدست دور از تو
[...]
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱۲
قوی و بزرگ و سرافراز و سرخ رو ناگه
به آرزوی تو برخاستم ز مسکن خویش
چو در جناب تو آمد شدم دراز کشید
برفت آب و هوس کم شد و ندامت پیش
روا مدار کنون باز پس روم ز درت
[...]