محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳
چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت
سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت
فلک ز بد مددیها تمام یاران را
چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت
زمانه دست من اول به حیله بست آن گه
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶
مدعی که آتش اعراض فروزندهٔ توست
مدعای دل او سوختن بندهٔ توست
گر کنی پرسش و بی جرم بود چون باشد
تهمت آلود گنه کاین همه شرمندهٔ توست
آن که افکنده به همت دو جهان را ز نظر
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷
دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد
غم او نمیگذارد که نفس نگه ندارد
چه ز مزرع امیدم دمد از جفای ترکی
که ز ابر التفاتش همه تیغ و تیر بارد
تن خویش تا سپردم به سگش ز غیرت آن
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۲
زهی ز سلطنتت روزگار منت دار
شکار کرده خلقت دل صغار و کبار
جدار بزم تو را مهر گشته حاشیه پوش
سوار عزم تو را چرخ گشته غاشیهدار
قضا ز لطف تو بر سائلان عطیهفشان
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۱
عشق کهن به کوی تو میآردم هنوز
واندر صف سگان تو میداردم هنوز
با آن که برده ترک توام حدت از سرشک
الماس ریزه از مژه میباردم هنوز
زو دست قطع اشگ که دهقان روزگار
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۹
دوش در بزمم گذر کرد آن مه مجلس فروز
روشنی بیرون نرفت از خانهٔ من تا به روز
دیشب از شست خیالش ناوکی خوردم به خواب
روز چون شد خورد بر جانم خدنگ سینهسوز
دیدمش در خواب کاتش میزند در خانهام
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵
ای سنگ دل ز پرسش روز جزا بترس
خون من غریب مریز از خدا بترس
هر دم به سینه راه مده کینهٔ مرا
وز آه سینه سوز من مبتلا بترس
بر بیدلان ز سخت دلیها مکش عنان
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱
خانهٔ دوری دل از همه پرداختهام
وانداران بهر تو وحدتکدهای ساختهام
زیر این سقف مقرنس به ازین جائی نیست
که من تنگ دل از بهر تو پرداختهام
هست دیگ طربم ز آتش بیدود بهجوش
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۷
کو اجل تا من نقاب تن ز جان خود کشم
بیحجاب این تحفه پیش دلستان خود کشم
بار دیگر خاکپایش گر به دست افتد مرا
توتیا سازم به چشم خونفشان خود کشم
میدهم خط غلامی نو خطان شهر را
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۴
خوش آن که هم زبان به تو شیرین بیان شوم
حرفی ز من بپرسی و من بیزبان شوم
وقت سخن تو غرق عرق گردی از حجاب
من آب گردم و ز خجالت روان شوم
یاری به غیر کن که سزای وفای من
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۸
گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار مکنی شکوه ز آزار مکن
گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید
گفت از من بشنو گوش باغیار مکن
گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۵
ز دیده در دلم ای سرو دل ربا بنشین
نشیمنی است ز مردم تهی بیا بنشین
تو شاه حسنی و خلوت سرای توست دلم
هزار سال به دولت درین سرا بنشین
دو منزلند دل و دیده هر دو خانهٔ تو
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۲
ای همچو آهوان دلم دم شکار تو
جانها فدای آهوی مردم شکار تو
تا آهوان چشم تو رفتند از نظر
چشمم سفید شد به ره انتظار تو
آهوی دشت از تو به کام و من اسیر
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۴
مرا حرص نگه هردم به رغبت میبرد جائی
که هست آفت گمار از غمزه بر من چشم شهلائی
زیاد حور و فکر خلد اگر غافل زیم شاید
که میبینم عجب روئی و میباشم عجب جائی
یکی از عاشقان چشم مردم پرورش میشد
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲
حریف غالب اولاد ساقی کوثر
که بود شیوهٔ او قسمت شراب سخا
چراغ بزم صفا شاه قاسمی که چو مهر
جهان فروزی او ذرهای نداشت خفا
خمار شیب چو امسال سر گرانش کرد
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳ - وله ایضا
سلطان محمد آن شمع کز پرتو وجودش
گردیده بود گردون محفل فروز دنیا
در صفحهٔ رخش بود رنگ صلاح ظاهر
وز مطلع جبینش نور فلاح پیدا
از بی وفائی عمر ناگه چو رخت بر بست
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹ - وله ایضا
مردم چشم جهان بین پدر
آن که نادیده جهان رفت به خواب
غنچهٔ باغ جهان شاه علی
طفل نامجرم ایمن ز عذاب
کاندرین باغ ز خوشبوئی او
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۱ - در ماده تاریخ فوت فرماید
میر ملک رتبه که ممتاز بود
هم به صفات از همه کس هم به ذات
سید قدسی صفتی کامدند
شاهد معصومی او کاینات
میر کریم آن که مساوی نمود
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۶ - مرثیه
بدر فلک شرف خلیفه
چون زایر تربت حسین است
در صبح ازل ز مهر فطری
نازان به محبت حسین است
فانی شده در زمان فوتش
[...]
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۰ - وله فی مرثیه
گلبرگ نو دمیدهٔ محمد تقی که بود
پاکیزه طینت و ملکی خوی و پاکزاد
در باغ دهر نشو و نمائی نیافته
از تند باد حادثه ناگاه شد به باد
در چشمه سار چشم زند دیدهٔ پدر
[...]