به استقبال مژگان سیاهی
نگاهم می رود هر دم به راهی
چه می کردیم با چندین خجالت
اگر بودی زبان عذرخواهی
دل است آیینه روز و شب ما
نمی دانیم خورشیدی و ماهی
شود گر خاکساریها صف آرا
غباری بشکند قلب سپاهی
به ذوقی صید فتراک تو گشتم
که شد هر قطره خونم عیدگاهی
فروشم دامن پاک دو عالم
خرم چشم و دل عاشق نگاهی
به محشر چون برآرم سر ز خجلت
ندارم در خور بخشش گناهی
چو عمدا پرسد از نامم بگویی
اسیر از بیزبانی بی گناهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان احساسات و خجالت خود از یک علاقه عاشقانه میپردازد. او با اشتیاق به یاد محبوبش میافتد و در عین حال از ناتوانیاش در بیان احساساتش ناراحت است. دل او همچون آیینهای است که احساسات روز و شبش را منعکس میکند و نمیداند که محبوبش چه ویژگیهایی دارد. او به یاد خاطرات گذشتهاش و خجالتش از گناهانش فکر میکند و به این نتیجه میرسد که در عوض بیان این احساسات، دچار سکوت و بیزبانی شده است. در نهایت، او به ناتوانیاش در درخواست عذرخواهی از محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که نمیداند چگونه میتواند از عشق و گناهش بگوید.
هوش مصنوعی: نگاه من همواره به سمت چشمان زیبای تو می رود و هر لحظه به دنبال تو هستم.
هوش مصنوعی: اگر تو زبان عذرخواهی را داشتی، چه میشد که ما از این همه خجالت رهایی پیدا کنیم؟
هوش مصنوعی: دل به عنوان آینهای است که همواره منعکسکنندهی روز و شب ماست، اما ما نمیدانیم که خود در این آینه، نور خورشیدیم یا نور ماه.
هوش مصنوعی: اگر روزی افراد فروتن و خاکسار به صف بیایند، آنگاه غباری به وجود میآید که قلب سربازان را خواهد شکست.
هوش مصنوعی: من به خاطر لذت و شوقی که از دام تو داشتم، به گنجشک غمگینی تبدیل شدم که هر قطره خونم به نوعی جشن و سرور تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: من برای تو تمام زیباییهای دنیا را میفروشم تا فقط یک نگاه پر از عشق و محبت از تو به دست آورم.
هوش مصنوعی: زمانی که در روز قیامت سرم را بلند میکنم، به خاطر شرمندگیام احساس نمیکنم شایسته بخشش گناهانم هستم.
هوش مصنوعی: اگر کسی به طور عمدی از نام من بپرسد، بگو که من مثل یک اسیر هستم که به خاطر نداشتن زبان، بیگناه به نظر میرسم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از قسمت بندگی و شاهی
دولت تو دهی بهَر که خواهی
در عشق پدید شد سپاهی
در سایه چتر پادشاهی
بر من بگذشت دی پگاهی
سروی و فرازِ سرو ماهی
زیبا بر و گردن و نغوله
آراسته کاکل و کلاهی
آشوبِ دلی هلاکِ جانی
[...]
ای آنکه تمام هم چو ماهی
با زلف چو چتر پادشاهی
مردم ز برای نقش و زلفت
از دیده برون کشد سیاهی
گر خط سیاه خود ببینی
[...]
گفتیم خیال چون تو ماهی
بینیم بخواب گاهگاهی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.