گنجور

 
اسیر شهرستانی

خوی آتش پیشه را تعلیم خود رایی مکن

جلوه را هم چون نگاه گرم هر جایی مکن

هستیم را آفت رشکی پریشان می کند

هر سر موی مرا مجنون صحرایی مکن

خاطر ما از خیال رشک می گیرد غبار

گرد جولان سرمه چشم تماشایی مکن

بیستون را شبنم اشکی به طوفان می دهد

قطره ما را اسیر از گریه دریایی مکن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیر شهرستانی

دیده را روشن سواد سطر بینایی مکن

عقل را دیوانه زنجیر دانایی مکن

پرتو فانوس دارد خلوت سوز درون

عشق را بدنام کردی خو به تنهایی مکن

شمع را تا سرنوشت صبح روشن شد گداخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه