گنجور

 
اسیر شهرستانی

دیده را روشن سواد سطر بینایی مکن

عقل را دیوانه زنجیر دانایی مکن

پرتو فانوس دارد خلوت سوز درون

عشق را بدنام کردی خو به تنهایی مکن

شمع را تا سرنوشت صبح روشن شد گداخت

دیده ای داری به کار خویش بینایی مکن

کاروان اولین سهو کتاب غفلت است

عقل را بیهوده از تدبیر سودایی مکن

تخم نشتر در دل از افغان میفشان چون اسیر

چاره درد محبت جز شکیبایی مکن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

خوی آتش پیشه را تعلیم خود رایی مکن

جلوه را هم چون نگاه گرم هر جایی مکن

هستیم را آفت رشکی پریشان می کند

هر سر موی مرا مجنون صحرایی مکن

خاطر ما از خیال رشک می گیرد غبار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه