گنجور

 
اسیر شهرستانی

با خون دل غبار خطش را سرشته ایم

مکتوب تازه ای به محبت نوشته ایم

طوفان ز ابر گریه ما جوش می زند

تخم چه آرزوست که در سینه کشته ایم

در جبهه سجده بت و در دل خیال دوست

ظاهر برهمینم و به باطن فرشته ایم

ما را به نکهت چمن رنگ و بو چه کار

چون لاله داغ آتش حسن تو گشته ایم

هرگز اسیر یک قدم از دل نمانده ایم

ما اختیار خود به غم دوست هشته ایم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

چون ساعدت مساعد آنست رشته‌ایم

در خون خود، که عاشق آن دست گشته‌ایم

در خاک کوی خود دل ما را بجوی نیک

کو را به آب دیدهٔ خونین سرشته‌ایم

گرمان بخوان وصل نخوانی شبی، بخوان

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

ما علم عشق بر ورق جان نوشته ایم

خواندیم این کتاب و دگر هم نوشته ایم

با ما مگو سخن ز وجود و عدم که ما

عمریست کز وجود و عدم درگذشته ایم

ما رهروان کوی خرابات وحدتیم

[...]

فیاض لاهیجی

ما رام خویش بهر تو دلدار گشته‌ایم

خود را به خاطر تو خریدار گشته‌ایم

یک کس خبر ز ذوق تماشای او نیافت

جز ما که محو لذّت دیدار گشته‌ایم

پر کرده‌ایم دفتر و معنی همان یکی است

[...]

اسیر شهرستانی

دردیم و از دیار هوس کم گذشته ایم

برقیم و از قلمرو خس کم گذشته ایم

ما خامشیم و زمزمه دل نوای ماست

در کوچه فغان جرس کم گذاشته ایم

چون راز خویش آفت اقلیم شکوه ایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه