گنجور

 
اسیر شهرستانی

از صبر من آزرده شد تا چند آزارش کنم

یک چند هم بیتابیی دانسته در کارش کنم

در ظلمت بخت سیه عالم به او روشن نشد

افروختم شمع وفا کز خود خبردارش کنم

سوز محبت حسن را رنگین بهار دیگر است

خود را بر آتش می زنم تا رشک گلزارش کنم

بیگانه خوی من چها الفت پرستی می کند

هر دم ز یادم می رود تا یاد بسیارش کنم

زاهد به مستی دوستان عقد اخوت بسته است

دل کو که تحسینش کنم جان کو که ایثارش کنم

شب‌ها به طرف کوی او بیدل روم همچون اسیر

کز اضطراب دل مباد از خواب بیدارش کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم

انگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم

من مستم از جای دگر، افتاده در دامی دگر

هر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم

جان نیک ناهموار شد، تا با سر و تن یار شد

[...]

ناصر بخارایی

تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم

گر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم

مرغ دلم کز من رمید، اندازمش در چاه غم

تا کی گرفتارم کند، من هم گرفتارش کنم

این دیده کز نادیدنش،‌ افتاد در بیکاری‌ئی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه