گنجور

 
اسیر شهرستانی

صبح است و فیض گریه مستانه می رود

خون هوا زکیسه پیمانه می رود

یاران هزار داد شکایت کجا برم

ز این کهنه آشنا که چو بیگانه می رود

گل گل شکفته نام خدا دور چشم بد

می آید از چمن به پریخانه می رود

خواب عدم خیال و فریب عدم محال

کی از دلم غم تو به افسانه می رود

در نشئه هلاک نگویی اسیر مرد

مخمور گشته است و به میخانه می رود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
همام تبریزی

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود

سیلاب خون ز دیدهٔ گریان همی‌رود

یعقوب را زیوسف خود دور می‌کنند

خاتم برون ز دست سلیمان همی‌رود

آدم وداع سایهٔ طوبی همی‌کند

[...]

جامی

آن ترک شوخ بین که چه مستانه می‌رود

شهری اسیر کرده سوی خانه می‌رود

هر جانبی که جلوه‌کنان روی می‌نهد

با او هزار عاشق دیوانه می‌رود

جانم ز تن رمید به سودای خال او

[...]

اقبال لاهوری

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود

در خود یگانه از همه بیگانه میرود

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود

در خود یگانه از همه بیگانه میرود

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از اقبال لاهوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه