گنجور

 
اسیر شهرستانی

عشق اول بر دل غم پرور آتش می زند

شعله چون بیدار شد در بستر آتش می زند

در قفس کرده است پرواز هوس پروانه را

تا شود آزاد بر بال و پر آتش می زند

گه ز قرب وصل می سوزم گهی ازتاب هجر

هر نفس عشقم به رنگ دیگر آتش می زند

پیش گرمیهای آه ما چراغ مرده ای است

برق بیحاصل که بر خشک و تر آتش می زند

چون نسوزد از خیالش دل شب هجران اسیر

عکس او آیینه را بر اختر آتش می زند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فصیحی هروی

خنده ساقی دگر در ساغر آتش می‌زند

خنده کو زآن لب بود در کوثر آتش می‌زند

آنقدر بگداز کز سوز تو یار آگه شود

بی‌مروت نیست حسن آبی بر آتش می‌زند

هجر هم وصل است چون بر دوست روشن گشت حال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه