گنجور

 
اسیر شهرستانی

دمی که از نگهت سرمه ستم نکشد

عجب که آینه چون گل جبین به هم نکشد

فدای بیکسی کعبه گرفتاری

که صید منت خونگرمی حرم نکشد

ز اختلاط پریشان عیش در قفس است

دلم که ناز سبکروحی الم نکشد

به جستجوی تو ممنون شوق خویشتنم

که ننگ تهمت همراهی قدم نکشد

به برگ شعله نوشتیم گفتگوی اسیر

که از طراوت نامش سفینه نم نکشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

کسی به دور محبت خمار خم نکشد

که در کشد قدح زهر، درد هم نکشد

تو را عبادت و مارا محبت ای زاهد

بهل که کار به نادانی قلم نکشد

بسوز برهمنا سبحهٔ دیدهٔ ناقوس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه