گنجور

 
اسیر شهرستانی

از راز محبت که گلی جز خطرش نیست

آن گشته خبردار که از خود خبرش نیست

تأثیر هوس در گرو گفت و شنید است

عاشق دل پیغام و دماغ خبرش نیست

هر شور تغافل نمک زخم نگاهی است

حرف است که بر حال اسیران نظرش نیست

تا کی بگدازیم در آن بزم ز غیرت

گر گل شده پروانه غم بال و پرش نیست

مکتوب اسیرت نفس باز پسین است

یعنی که بجز قاصد جان نامه برش نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیست

خورشید بلندست و شب ما سحرش نیست

تا کار دل ما بکجا میرسد آخر

کز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست

اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر داد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه