اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۱

از راز محبت که گلی جز خطرش نیست

آن گشته خبردار که از خود خبرش نیست

تأثیر هوس در گرو گفت و شنید است

عاشق دل پیغام و دماغ خبرش نیست

هر شور تغافل نمک زخم نگاهی است

حرف است که بر حال اسیران نظرش نیست

تا کی بگدازیم در آن بزم ز غیرت

گر گل شده پروانه غم بال و پرش نیست

مکتوب اسیرت نفس باز پسین است

یعنی که بجز قاصد جان نامه برش نیست