گنجور

 
اهلی شیرازی

آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیست

خورشید بلندست و شب ما سحرش نیست

تا کار دل ما بکجا میرسد آخر

کز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست

اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر داد

عاشق چه نشیند مگر از خود خبرش نیست

بیچاره اسیری که گرفتار بتان شد

جز کشته شدن هیچ دوای دگرش نیست

گر چرخ دهد عرض تحمل زمه و مهر

اهلی سگ یارست بدینها ...رش نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

از راز محبت که گلی جز خطرش نیست

آن گشته خبردار که از خود خبرش نیست

تأثیر هوس در گرو گفت و شنید است

عاشق دل پیغام و دماغ خبرش نیست

هر شور تغافل نمک زخم نگاهی است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه