گنجور

بخش ۸ - تمثیل در بیان ظهور خورشید حقیقت در آیینه کائنات

 
شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری » گلشن راز
 

اگر خواهی که بینی چشمهٔ خور

تو را حاجت فتد با جسم دیگر

چو چشم سر ندارد طاقت تاب

توان خورشید تابان دید در آب

از او چون روشنی کمتر نماید

در ادراک تو حالی می‌فزاید

عدم آیینهٔ هستی است مطلق

کز او پیداست عکس تابش حق

عدم چون گشت هستی را مقابل

در او عکسی شد اندر حال حاصل

شد آن وحدت از این کثرت پدیدار

یکی را چون شمردی گشت بسیار

عدد گرچه یکی دارد بدایت

ولیکن نبودش هرگز نهایت

عدم در ذات خود چون بود صافی

از او با ظاهر آمد گنج مخفی

حدیث «کنت کنزا» را فرو خوان

که تا پیدا ببینی گنج پنهان

عدم آیینه عالم عکس و انسان

چو چشم عکس در وی شخص پنهان

تو چشم عکسی و او نور دیده است

به دیده دیده را هرگز که دیده است

جهان انسان شد و انسان جهانی

از این پاکیزه‌تر نبود بیانی

چو نیکو بنگری در اصل این کار

هم او بیننده هم دیده است و دیدار

حدیث قدسی این معنی بیان کرد

و بی یسمع و بی یبصر عیان کرد

جهان را سر به سر آیینه‌ای دان

به هر یک ذره در صد مهر تابان

اگر یک قطره را دل بر شکافی

برون آید از آن صد بحر صافی

به هر جزوی ز خاک ار بنگری راست

هزاران آدم اندر وی هویداست

به اعضا پشه‌ای همچند فیل است

در اسما قطره‌ای مانند نیل است

درون حبه‌ای صد خرمن آمد

جهانی در دل یک ارزن آمد

به پر پشه‌ای در جای جانی

درون نقطهٔ چشم آسمانی

بدان خردی که آمد حبهٔ دل

خداوند دو عالم راست منزل

در او در جمع گشته هر دو عالم

گهی ابلیس گردد گاه آدم

ببین عالم همه در هم سرشته

ملک در دیو و دیو اندر فرشته

همه با هم به هم چون دانه و بر

ز کافر مؤمن و مؤمن ز کافر

به هم جمع آمده در نقطهٔ حال

همه دور زمان روز و مه و سال

ازل عین ابد افتاد با هم

نزول عیسی و ایجاد آدم

ز هر یک نقطه زین دور مسلسل

هزاران شکل می‌گردد مشکل

ز هر یک نقطه دوری گشته دایر

هم او مرکز هم او در دور سایر

اگر یک ذره را برگیری از جای

خلل یابد همه عالم سراپای

همه سرگشته و یک جزو از ایشان

برون ننهاده پای از حد امکان

تعین هر یکی را کرده محبوس

به جزویت ز کلی گشته مایوس

تو گویی دائما در سیر و حبسند

که پیوسته میان خلع و لبسند

همه در جنبش و دائم در آرام

نه آغاز یکی پییدا نه انجام

همه از ذات خود پیوسته آگاه

وز آنجا راه برده تا به درگاه

به زیر پردهٔ هر ذره پنهان

جمال جانفزای روی جانان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

arash nasr نوشته:

dorud be ruh pak hazrat shbestari ta ayene del pak nashavad hazrat haghra natavan did ba sepas arash

محمد حسین همایون نوشته:

با سلام در بیت ز هر یک نقطه زین دور مسلسل هزاران شکل می گردند مشکل در مصراع دوم می گردد نوشته شده است.با تشکر همایون

امین کیخا نوشته:

با درود به روان شیخ شبستری فکر میکنم جسم در بیت اول چشم باشد به معنی بهتر میخورد

امین کیخا نوشته:

ارش جان درود بر جان پاکت پارسی بنویس برادرم

روفیا نوشته:

اقای امین کیخای گرامی
همان جسم درست است .
قدما عینک افتابی یا کلیشه رادیو گرافی که نداشتند . کسوف را در اب یا اشیائ میدیدند تا چشمشان صدمه نبیند .
در ضمن خورشید را که نمی توان با چشم دیگر دید .
ان شمس اصل اثیر را باید با چشم دیگر دید .

شمس الحق نوشته:

درود بر روفیا که همواره مرا مبهوت هوش و خرد خویش کرده است ! و دکتر کیخا هم کسی نیست که سخن بی پایه بفرماید ، اما نظر حقیر خود دیگر است ، جسم دیگر صحیح است ، اما نه بدلیل آنچه خانم روفیا فرمود . سخنی در خصوص کسوف آفتاب در میان نیست ، شاعر عدم را معادل آب می گیرد برای تابش عکس حق و مقصودش اینست که همچون آب که جسم دیگریست برای تابش عکس خورشید که کمتر به چشم آسیب میزند ، برای دیدن جمال حق نیز بر عدم نظاره کنید ، که تابش عکس جمال او در آن پیداست .
تو چشم عکسی و او نور دیده است / به دیده دیده را هرگز که دیده است

امین کیخا نوشته:

سپاس روفیا بزرگوار. و البته شمس الحق نیکو رایم .

روفیا نوشته:

سلام اقای شمس الحق و اقای امین کیخای گرامی
اشاره حقیر به کسوف تنها از جهت مثال بود و البته شبستری اشاره ای به کسوف نمی کند بلکه می گوید همانطور که مردم خورشید را به دلیل تاب نداشتن چشم در اب یا واسطه ای دیگر می بینند ان شمس اصل اثیر را هم باید در واسطه ها یا مدیاها دید .
از نحوه سخن گفتنم در کامنت قبلی خطاب به اقای کیخا خرسند نیستم و براین باورم که می توانستم با فروتنی بیشتری سخن بگویم همچنانکه خود ایشان هماره با فروتنی سخن می گویند .
پوزش مرا بپذیرید .

شمس الحق نوشته:

متشکرم روفیای گرامی حق با شماست !
یک چیز دیگر برای شما دارم که جایش اینجا نیست ، ولی قبول کنید . مادربزرگ من اغلب میفرمود ، آره نه !!

روفیا نوشته:

عدم ایینه هستی است مطلق
کزو پیداست عکس صورت حق
عدم چون گشت هستی را مقابل
درو عکسی شد اندر حال حاصل
یعنی نیستی ایینه هستی مطلق است . هر موجودی برای خود ماهیتی دارد . یکی سنگ است یکی گل . یکی داعشی یکی طالب .
ولی عدم همچون ایینه تصویر ثابتی ندارد . گل و سنگ و داعش و … همه را انطور که هستند بی اغراق و تغییر نشان می دهد . همه رنگ ها را نشان می دهد ولی الوده به هیچ رنگی نمی شود . عدم ، قابلیت است . هر چه به عدم یعنی باور به ناچیزی نزدیکتر شویم قابلیتمان بیشتر می شود و ایینه درونمان تصاویر بیشتر و دقیقتری را نشان میدهد .
در دنیای ملموس نیز این حقیقت را بکرات می بینیم . انسانهایی که وارد حزب یا فرقه ای خاص می شون مثل کمونیسم یا فراماسون یا داعش ، محدود به یک تعین خاص می شوند . برای خود ماهیت خاصی تعریف می کنند و زندانی ان چارچوب می شوند و از ان چار چوب خارج نمی شوند و خارج از ان تصویری را نمی بینند و درک نمی کنند .
تابلوی مونالیزا هم بر دیوار کسل کننده می شود . ولی ایینه هیچ گاه کسل کننده نمی شود چون هر لحظه تصویر جدیدی از این جهان پویا را نشان می دهد .

روفیا نوشته:

شد ان وحدت از این کثرت پدیدار …
در این مصراع از بمعنای from نیست . بلکه به معنای through است . یعنی کثرت سرچشمه وحدت نیست بلکه واسطه است .
این مطلب در عرفان انگلیسی به گونه ای دیگر امده است great people always know the : greatness is not from them but it’s through them !

روفیا نوشته:

یکی را چون شمردی گشت بسیار …
ابن سینا در شفا در تعریف عدد می گوید فقط عدد یک تعریف خاصی دارد و اعداد دیگر را نمی توان مستقل از عدد یک تعریف کرد . هفت همان یک است که هفت بار تکرار شده است !
این بیت شیخ شبستر می گوید این همه کثرات که در جهان هستی می بینیم همان یک است که تکرار شده است . قاعده ای نیز وجود دارد که می گوید الواحد یصدر عنه الا الواحد . یعنی از یک غیر از یک چیز صادر نمی شود .

امیر نمازی نوشته:

سلام به همه اساتید محترم
هر جند تقریبا همه ابیات گلشن راز به زیبایی به بیان اسرار پرداخته اند اما مصرع “جهان انسان شدو و انسان جهانی…” توجه ویژه مرا به خود معطوف داشته است. سپاسگذار خواهم شد اگر اساتید محترم در خصوص این مصرع با بیان نظراتشان این حقیر را یاری کنند.

Hamishe bidar نوشته:

جهان انسان شد و انسان جهانی
از این پاکیزه‌تر نبود بیانی
من ازین بیت این طور برداشت میکنم: نتیجه همه تکامل و آفرینش جهان انسان است که بلقوه آینه تمام نمای حضرت حق است. و انسان چون مظهر حق و نماینده خداست در درون خود جهانی دارد که هر چه در جهان بیرون هست، در جهان درون هم وجود دارد. این درک این حقیر است که البته که خداوند بهتر میداند. با احترام

روفیا نوشته:

سلام همیشه بیدار گرامی
بارها تلاش کردم پاسخ دوستی را که درباره این ابیات پرسیده ام بدهم ولی جگر نکردم .
ابیات بسیار دشواری است .
عدم آیینه عالم عکس و انسان
چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است
به دیده دیده را هرگز که دیده است
جهان انسان شد و انسان جهانی
از این پاکیزه‌تر نبود بیانی
استادم فرمودند انسان کنایه از مردمک چشم است .
به دهخدا مراجعه کردم .
دیدم معنای مردم برایش آورده است ولی مردمک نه !
بعد یادم افتاد که معادل انگلیسی مردمک pupil است که باید با واژه people خویشاوند باشد .
نام مردمک احتمالا از آن جهت مردمک است که ما میتوانیم در مردمک خود در آیینه تصویر کوچکی از خود ببینیم .
تصویری از آدمیت خودمان .
جهان انسان شد و انسان جهانی احتمالا یعنی همه جهان در مردمک آدمی میگنجد و مردمک استعاره از آدمیست که با همه کوچکی ظرفیت مشاهده و ادراک همه جهان را دارد .

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
چو نیکو بنگری در اصل این کار / هم او بیننده هم دیده است و دیدار
چون به اصل این کار ـ که هستی مطلق اوست ـ با دیدۀ دل و نور ایمان نظر شود، عالم و معلوم و علم، و یا به تعبیر دیگر ناظر و منظور و نظر همه او می باشند.
حدیث قدسی این معنی بیان کرد / «فَبی یَسمَع وَبی یُبصِر» عیان کرد
فرمودۀ گذشتۀ نجم الدین را حدیث قدسی، که خداوند می فرماید: «فَبی یَسمَع وَبی یُبصِر»= (به من می شنود، و به من می بیند.) روشن می کند، ولی شخص همه او باید شود، یعنی در نور حضرتش ذوب گردد، تا معنای حدیث در مورد او صدق کند.
خلاصه این که این ابیات در مقام آن است که بگوید اگر به دیدۀ دل و نور ایمان نظر شود، در عالم یکی بیش نیست، اگر چه به اعتبار مرائی و تعینات، کثیر می نماید.
بمنه و کرمه

مجتبی خراسانی نوشته:

اگر یک ذره را برگیری از جای / خلل یابد همه عالم سراپای
برای این بیت دو معنا می توان گفت:
اول آن که: نجم الدین بخواهد بگوید که آن چه در عالم به قضای الهی جریان پیدا کرده و به طریق مخصوص خود نهاده شده، اگر به آن دست بخورد، در سراسر عالم خَلل واقع خواهد شد.
دوم: مقصود نجم الدین معنای عرفانی باشد و بخواهد بگوید: اگر ذره ای از موجودات و مظاهر را بخواهی برگیری، چون او سبحانه از هستی مظاهر جدا نیست، برگرفتن آن برگرفتن هستی است، و برگرفتن هستی از عالم، موجب خَلل در همۀ عالم است؛ چرا که او سبحانه با همۀ جهان هستی، و در کنار مظاهرش نبوده و نخواهد بود. به زعم حقیر، این معنا با گفتار گذشته بیشتر سازش دارد.

مجتبی خراسانی نوشته:

همه سرگشته و یک جزو از ایشان / برون ننهاده پا از حد امکان
بشر و موجودات دیگر به حساب فقر ذاتی سراپا احتیاجند، و ناچار حالت سرگشتگی به غنی بالذات و اصل هستی ـ که همه چیز به آن ها می دهد و کنار از آن ها نمی باشد ـ دارند، لذا نمی توانند از حد امکانی و احتیاج و نداریِ مطلق، پا بیرون بگذارند.
تعیّن هر یکی را کرده محبوس / به جزویت، ز کلی گشته مأیوس
همه محبوس جهت تعینی می باشند (با آن که تعین جز نیستی چیزی نیست) و از حقیقت خویش و عالم مأیوس و ناامیدند؛ زیرا ذات و صفات و کمالات از تعینات نیست، و افعال هم از لوازم صفات است. بنابراین، برای عالم جز تعین چیزی باقی نمی ماند.
تو گویی دایما در سیر و حبس اند / که پیوسته میان خَلع و لَبس اند
چون با نظر دقیق توجه شود، دیده می شود که ذرات عالم متوجه هستی خود هستند، لذا در سیرند؛ و از طرفی پای بند تعین هستند و لذا در جنبش اند، یعنی از سویی پیوسته جهت تعینی و عدمی را رها کرده و به سوی مقصود و عالم هستی خود رهسپارند، و از سویی دیگر پیوسته متلبس به لباس بشریت و مظهریت می شوند. لذا همه دایما در خلع و لبس اند.
و نیز به معنای دیگر، همۀ عالم در هر آن به حساب افاضۀ فیض الهی در خلع و لبس اند.

روفیا نوشته:

عدم آیینه عالم عکس و انسان
چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده ست
به دیده دیده را هرگز که دیده ست
عدم _ آیینه
عالم _ عکس
انسان _ چشم عکس
شیخ محمود عدم را به آیینه تشبیه کرده ، جهان را به عکسی که در آیینه عدم افتاده است . عکسی از او . و انسان را به چشم عکس او تشبیه کرده است . که این چشم در درونش عکس کاملی از روی او ( جهان که بر طبق نظریه وحدت وجود با خدا یکیست ) را دارد .
مثل تصویر درون آینه که تصویر کاملی از شخص را در چشمش دارد .
این ابیات از مولانا رمز گشاست :
بود آدم دیده نور قدیم
موی در دیده بود کوه عظیم
گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود
لیک آن مو در دو دیده رسته بود
در بیت تو چشم عکسی و او نور دیده ….
میگوید تو چشم آن تصویر از جهان هستی درون آینه ای . و او نوریست که باعث میشود پدیده ابصار روی دهد .
العلم نور ، یقذفه ا… فی قلب من یشاء
و در نیم بیت آخر میگوید با چشم نمیتوان چشم را دید . چشم راست نمیتواند چشم راست یا چپ را ببیند . بلکه این دیدار فقط از طریق آیینه امکان پذیر است .
البته استادم اینگونه میخواند :
به دیده دیده ای را دیده دیده است
یعنی باصر و مبصور و ابصار همه یک چیز واحدند .

روفیا نوشته:

دوست عزیزی که میخواهند بیشتر در اینباره بدانند میتوانند آنرا در کتاب beyond faith and infidelity ، ورای کفر و ایمان ، اثر لیونارد لویسون در شرح گلشن راز شیخ محمود شبستری جستجو کنند .

ایزدجو نوشته:

اگر یک ذره را برگیری از جای
خلل یابد همه عالم سراپای

بدین معنی نیست که هیچ تغییری در نظام و روال هستی به دست انسان ممکن نیست مگر در راستای آن نظام؟
پس آیامعجزه که تغییر درین روال است از حیز انتفاع خارج است؟

روفیا نوشته:

ایزد جوی گرامی سلام
معلوم است دیگر !
عده ای میگویند غیر ممکن است .
عده ای میگویند اراده و مشیت الهی اگر بر این باشد که نظام را تغییر دهد از طریق واسطه ها این کار را میکند .
سخن شیخ محمود هم صرفنظر از اینکه مقصودش این بود یا نه الزاما حقیقت محض نیست .
او هم یکی از همین دو گروه است .
ولی از شما چه پنهان من هم خیلی دوست داشتم شکافته شدن رود نیل و تبدیل عصا به اژدها را با چشمان خود میدیدم .
چه روزگار هیجان انگیزی بود آن روزها !
البته اینکه من و شما تنها از طریق یک وسیله کوچک از دو گوشه دنیا تبادل اندیشه میکنیم هم معجزه کوچکی نیست .

مسلم نوشته:

باعرض سلام و ادب تا آنجایی که بنده می دانم تمام عالم هستی درانسان است وهرچیز که شمامیبینید ودرک می کنید چه خوشایند چه ناراحت کننده همه درخودشما است که شما دردیگران میبینید اسان کلمه عربی = مردمک چشم که خدا وقتی خود رابخواهد ببیند درانسان نگاه می کند چشم عکسی همان آیینه هستی نور خداست الله نور… و دیده انسان که نورحق را آشکارمی کند پس دیده به تنهای نه چیزی را میبیند ونه درک می کند ودرظلمات محض است اما اگر نور دردیده باشد همه چیز آشکار است

ایزدجو نوشته:

بانو روفیای گرامی
درود
این همان است که من و همفکران من به آن معتقد نیستیم همانی که خداوند تاس بازی میکند

اعتقاد من برین است که نظامی موجوداست و هیچ قدرتی توان دخالت و تغییر در آنرا ندارد
این از سردرگمی انسان است که گمان میکند خداوند سررشته را به دست گرفته و هر زمانی صلاح ببیند تغییری در آن میدهد ، چون ما نمیدانیم ، بی خبریم ، برای خودمان داستان میبافیم ، ّقصه میگوییم
ما برای توجیه احتیاج به دستاویز داریم ، چه کسی از خدا بهتر و آسانتر ، خدا خواسته ، تمام
هان تا سررشته ی خرد گم نکنی
با احترام
بنده این جسارتها را میکنم تا امواج خاموش سرکار توفانی شود شاید صدفی و درّ شهواری ما را نصیب شد

ایزدجو نوشته:

بله به قول شما:
اینکه من و شما تنها از طریق یک وسیله کوچک از دو گوشه دنیا تبادل اندیشه میکنیم هم معجزه کوچکی نیست .
بزرگترین معجزه ی تمام دورانهاست ولی معجزه ی با دلیل و منطق
آیا باور کنم شب اول قبر را
آیا باور کنم عیسی رفت آسمان تا دوباره برگردد ؟
میگویند اینها برای خداوند کاری ندارد
راحتترین جواب

مسلم نوشته:

سلام جناب ایزد جو اگر صدسال قیل به شما می گفتند یک شی یا وسیله ای به اندازه یک بند انگشت که می توان دریک لحضه چندمیلیون کتاب را درآن جا دادمنطقی بود ؟ پس بنابرین منطقی بودن حرف وسخن به مقدارایمان برخداوند قادر درین جا مشخص می شود اینکه تغیر درجهان آفرینش همه دوگونه است خداند به اعمال ما آگاه است ولی اینگونه نیست که اگرشما مرتکب گناه یا اشتباهی شدی بگوییم خواست خدا بوده یا چون خداخواسته گناهی شامل حال ما نمی شود این جهان کوه است فعل ماندا سوی ما آید نداهاراصدا پس هرعملی که بکنیم به خودما برگشت داده می شود حالا به هرطریقی پس ما قادربه تغیر هستیم وچون خداوند آگاه براعمال ما ست تغییر روشما حس نمی کنید وتغییری پیش نمی آید

روفیا نوشته:

درود آقای ایزدجوی گرامی
اقبال لاهوری میگوید :
میان آب و گل خلوت گزیدم
ز افلاطون و فارابی بریدم
نکردم از کسی دریوزه چشم
جهان را جز به چشم خود ندیدم
این یعنی چه دوست عزیز ؟
یعنی ما همه اطلاعات را از محیط میگیریم و در نهایت با چشم خود آن را تفسیر میکنیم .
یعنی فاکتور شخص و individuality یا فردیت اودر این میان چنین نیست که هیچ کاره باشد .
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
فردیت شما در جهان آفرینش رسمیت دارد . همانطور که اثر انگشت شما .
به شما گوهر بی همتایی عطا شده همانطور که به مسلم گرامی و به من نیز .
این یعنی چه ؟
یعنی شما میتوانید به گونه ای منحصر به فرد نگاه کنید و بیندیشید .
هر چند ما در ویژگیهای کلی شباهتهای اساسی داریم .
ولی تفاوتها رانیز نمیتوان نادیده انگاشت .
نگاه شما شما را یگانه میسازد .
همانطور که نگاه حافظ ، نگاه اقبال ، نگاه فروید ، و نگاه افلاطون …
آیا کسی میتواند بگوید من این گوهر یگانه را نمیخواهم ؟
و میخواهم دقیقا مثل این یا آن فرد بیندیشم ؟
همه زیبایی زندگی و شکوه رشد و تکامل بشر به همین است .
وگرنه شما تصور کنید دنیایی که در آن همه سنی یا همه مسیحی یا همه شیعه اثناعشری یا همه بودایی یا همه حافظ یا همه مولانا باشند و همه دقیقا نظیر یکدیگر فکر کنند .
براستی دنیای ملال آوریست !!!
مشیت خداوند ، آن هوش برتر ، بر این قرار گرفته که حتی دو نفر نظیر یکدیگر نباشند .
حتی دوقلوهای همسان با فرمول ژنتیکی برابر افکار و سلیقه ها یشان دقیقا یکسان نیست .
میلیاردها کنش و واکنش صورت گرفته تا شما به این نقطه رسیدید .میلیاردهای دیگر نیز در راه است .
شما هر لحظه در حال پویش هستید .
چون کل یوم هو فی شان ، چون او هر روز و هر ثانیه در امر تازه ایست .
من نه تنها به فردیت شما احترام میگزارم بلکه به تغییر شما هم احترام میگزارم .
شاید امروز با عابد و زاهد دوست داشتنی ای ملاقات کنید که آنچنان دل از شما ببرد که بخواهید مانند او باشید .
باز هم حق دارید .
زیاد به خود سخت نگیرید و اندیشه تان را بپرانید تا در فضای بیکران جستجو کند و از آن آزادی ای که خواوند عطایش کرده لذت ببرد .

روفیا نوشته:

درود آقای ایزد جوی گرامی
اقبال لاهوری میگوید :
میان آب و گل خلوت گزیدم
ز افلاطون و فارابی بریدم
نکردم از کسی دریوزه چشم
جهان را جز به چشم خود ندیدم
این یعنی چه دوست عزیز ؟
یعنی ما همه اطلاعات را از محیط میگیریم و در نهایت با چشم خود آن را تفسیر میکنیم .
یعنی فاکتور شخص و individuality یا فردیت اودر این میان چنین نیست که هیچ کاره باشد .
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
فردیت شما در جهان آفرینش رسمیت دارد . همانطور که اثر انگشت شما .
به شما گوهر بی همتایی عطا شده همانطور که به مسلم گرامی و به من نیز .
این یعنی چه ؟
یعنی شما میتوانید به گونه ای منحصر به فرد نگاه کنید و بیندیشید .
هر چند ما در ویژگیهای کلی شباهتهای اساسی داریم .
ولی تفاوتها رانیز نمیتوان نادیده انگاشت .
نگاه شما شما را یگانه میسازد .
همانطور که نگاه حافظ ، نگاه اقبال ، نگاه فروید ، و نگاه افلاطون …
آیا کسی میتواند بگوید من این گوهر یگانه را نمیخواهم ؟
و میخواهم دقیقا مثل این یا آن فرد بیندیشم ؟
همه زیبایی زندگی و شکوه رشد و تکامل بشر به همین است .
وگرنه شما تصور کنید دنیایی که در آن همه سنی یا همه مسیحی یا همه شیعه اثناعشری یا همه بودایی یا همه حافظ یا همه مولانا باشند و همه دقیقا نظیر یکدیگر فکر کنند .
براستی دنیای ملال آوریست !!!
مشیت خداوند ، آن هوش برتر ، بر این قرار گرفته که حتی دو نفر نظیر یکدیگر نباشند .
حتی دوقلوهای همسان با فرمول ژنتیکی برابر افکار و سلیقه ها یشان دقیقا یکسان نیست .
میلیاردها کنش و واکنش صورت گرفته تا شما به این نقطه رسیدید .میلیاردهای دیگر نیز در راه است .
شما هر لحظه در حال پویش هستید .
چون کل یوم هو فی شان ، چون او هر روز و هر ثانیه در امر تازه ایست .
من نه تنها به فردیت شما احترام میگزارم بلکه به تغییر شما هم احترام میگزارم .
شاید امروز با عابد و زاهد دوست داشتنی ای ملاقات کنید که آنچنان دل از شما ببرد که بخواهید مانند او باشید . و.بگویید :
گفت مقصودم تو بودستی نه آن
لیک کار از کا خیزد در جهان
باز هم حق دارید .
شاید من امروز با مسیحی وارسته ای دیدار کنم و بگویم :
ای لقای تو جواب هر سوال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال !
زیاد به خود سخت نگیرید و اندیشه تان را بپرانید تا در فضای بیکران حق جستجو کند و از آن آزادی ای که خداوند عطایش کرده لذت ببرد .

Hamishe bidar نوشته:

با سلام خدمت برادران و خواهران عزیزم به خصوص ایزدجوی عزیز.
فهم این بیت برای من حقیر این است که:
اگر یک ذره را برگیری از جای
خلل یابد همه عالم سراپای
پرواز پروانه و تولد نظم نوین:
ادوارد لورنز (Edward Lorenz) ریاضیدانی بود که در زمینه مطالعات هواشناسی در دانشگاه معتبر MIT مشغول بکار بود.
کشف لورنز بدلیل تشبیهی که خود وی در توضیح نظریه اش بکار گرفت تحت عنوان “اثر پروانه ای” (Butterfly effect) در تئوری “بی نظمی” (Cheos theory) که وی یکی از پیشگامان آن به شمار می رود برای همیشه به یادگار خواهد ماند.
چرا باور نکنیم که هر یک از ما خود قادریم منشاء تغییراتی بزرگ باشیم و چرا برای درمان دردهایمان همواره بدنبال قهرمان باشیم؟ آیا اصل مسئولیت فرد از همین استعداد بالقوه ای که در درون یک یک ماست که با پروازمان می توانیم جهانی را تغییر دهیم سرچشمه نمی گیرد؟
برادر عزیزم قبول جبر خداوند و احاته حضرت حق به عالم دلیل بی اختیار بودن ما نیست که خداوند البته با جبر، به ما اختییاربرای اعمال ما داده است، و انسان عاقل بابت اعمالش که از نییاتش سرچشمه میگیرند قطا جوابگو هست. اندیشمند بزرگ فراسوی (Jean-Paul Sartre) میفرماید که انسان به تصمیم گرفتن محکوم هست (L’homme est condamné à être libre)، ولی با این حال معجزاتی هم وجود دارند که گهگداری توسط عوام مثل بندهٔ حقیر دیده میشوند و گر نه همه عالم معجزه هست به چشم عارف. من را ببخشید که زیاد نوشتم، مخصوصا برادر عزیزم جناب شمس الحق بابت اغلات. ملا هادی سبزواری میفرماید:
موسی نیست که دعوی انآلحق شنود
ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست.
با احترام

Hamishe bidar نوشته:

http://www.aparat.com/v/03pPD

با سلام دوباره خدمت جناب ایزدجو. ویدیوی در باره قضا و قدر الاهی و اختیار انسان را دیدم که لینک آنرا برای شما کپی کردم. به من برای جواب به بعضی سوالها کمک کرد. با احترام

کانال رسمی گنجور در تلگرام