گنجور

شمارهٔ ۲۱

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات
 

چون هرچه غیر اوست بدل ترک آن کنی

بر فرق جهان تو نهد از حب خویش تاج

در نصرت خرد که هوا دشمن ویست

با نفس خود جدل کن وبا طبع خود لجاج

گر در مصاف آن دو مخالف شوی شهید

بیمار را بدم چو مسیحا کنی علاج

چون نفس تند گشت بسختیش رام کن

سردی دهد طبیب چو گرمی کند مزاج

با او موافقت مکن اندر خلاف عقل

محتاج نیست شب که سیاهش کنی بزاج

مردانه گنده پیر جهان را طلاق ده

کز عشق بست با دل تو عقد ازدواج

هستی تو چو زیت بسوزد گرت فتد

بر دل شعاع عشق چو مصباح در زجاج

زاندوه او چو مشعله ماه روشنست

شمع دلت که زنده بروغن بود سراج

مر فقر را امین نبود هیچ جاه جوی

چون تخت شه نشین نشود هیچ پیل عاج

گوید گلیم پوش گدا را کسی فقیر

خواند هویدپوش شتر را کسی دواج

گر در رهش زنی قدمی بر جبین گل

از خاک ره چو قطره شبنم فتد عجاج

خودکام را چنین سخن از طبع هست دور

محموم را بود عسل اندر دهان اجاج

گر دوستی حق طلبی ترک خلق کن

در یک مکان دوضد نکند باهم امتزاج

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام