گنجور

 
سیف فرغانی

ای مرد فقر، هست ترا خرقهٔ تو تاج

سلطان تویی که نیست به سلطانت احتیاج

تو داد بندگی خداوند خود بده

وآنگاه از ملوک جهان می‌ستان خراج

گر طاعتی کنی مکنش فاش نزد خلق

چون بیضه‌ای نهی مکن آواز چون دجاج

محبوب حق شدن به نماز و به روزه نیست

این آرزوت اگرچه کند در دل اختلاج

چون هرچه غیر اوست به دل ترک آن کنی

بر فرق جان تو نهد از حب خویش تاج

در نصرت خرد که هوا دشمن وی است

با نفس خود جدل کن و با طبع خود لجاج

گر در مصاف آن دو مخالف شوی شهید

بیمار را به دَم چو مسیحا کنی علاج

چون نفس تند گشت به سختیش رام کن

سردی دهد طبیب چو گرمی کند مزاج

با او موافقت مکن اندر خلاف عقل

محتاج نیست شب که سیاهش کنی به زاج

مردانه گنده پیر جهان را طلاق ده

کز عشق بست با دل تو عقد ازدواج

هستیّ تو چو زیت بسوزد گرت فتد

بر دل شعاع عشق چو مصباح در زجاج

زاندوه او چو مشعلهٔ ماه روشن است

شمع دلت، که زنده به روغن بود سراج

مر فقر را امین نبود هیچ جاه‌جوی

چون تخت شه‌نشین نشود هیچ پیل عاج

گوید گلیم‌پوش گدا را کسی امیر؟

خواند هُوَیدپوش شتر را کسی دواج

گر در رهش زنی قدمی، بر جبین گل

از خاک ره چو قطرهٔ شبنم فتد عجاج

خود کام را چنین سخن از طبع هست دور

محموم را بود عسل اندر دهان اجاج

گر دوستی حق طلبی ترک خلق کن

در یک مکان دو ضد نکند با هم امتزاج