چشم تو را طبیب کجا می کند علاج
این چشم را به دیدن کس نیست احتیاج
تنگ آمدم ز دست دل بی قرار خود
چون غنچه خون خورد پدر از طفل بدمزاج
آزاده از حکومت ایام فارغ است
از سرو هیچ کس نگرفتست خرج و باج
ای شاه حسن صبر و تحمل ز من مخواه
از کشور خراب بخسته کسی خراج
از بی ترددی سخنم ناشنیده ماند
این جنس را کشادن دکان دهد رواج
بر دوش سیدا مفگن سایه ای هما
دیوانه را کجاست تمنای تخت و تاج
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این اشعار درباره درد و رنج حاصل از عشق و جدایی است. شاعر از بیقراری دل و تنگی خاطر خود میگوید و اشاره میکند که درمانی برای چشمانش جز دیدن محبوب نیست. او از آزادی از قید و بندهای دنیا سخن میگوید و تأکید میکند که هیچ چیزی از دیگران برای او ارزشی ندارد. در نهایت، شاعر از پادشاه حسن میخواهد که از او صبر و تحمل نخواهد، زیرا کسی که در وضعیت خراب و نابسامان زندگی میکند نمیتواند خراج و هزینهای بپردازد.
هوش مصنوعی: چشم تو چطور میتواند درد چشم مرا درمان کند؟ برای دیدن کسی به طبیب نیاز نیست.
هوش مصنوعی: من از رفتار دل بیقرار خود خسته و ناراحت شدم، مثل غنچهای که از پدرش خون خورده و به خاطر بچه بدطینت خودش عذاب میکشد.
هوش مصنوعی: آزادگان تحت تاثیر قدرت و حکومت زمانه قرار ندارند و نیازی به پرداخت هزینه و مالیات به کسی ندارند.
هوش مصنوعی: ای شاه، از من انتظار صبر و بردباری نداشته باش، زیرا کسی که در سرزمین ویران زندگی میکند، نمیتواند خراج بپردازد.
هوش مصنوعی: چون سخنانم بیتردید و مطمئن بودند، کسی به آنها گوش نداد. این گونه آشفتهگی نشاندهنده این است که کالاها و گفتارهایی که به وضوح مطرح نمیشوند، نمیتوانند در بازار مورد توجه قرار گیرند.
هوش مصنوعی: بر دوش سیدا، سایهای سنگین است و دیوانهای در جستجوی آرزوی تخت و تاج خود میباشد. این به معنای این است که شخصی در مقام و موقعیتی بزرگ قرار دارد و در عین حال، کسی دیگر در تلاش برای رسیدن به مقام و آرزویی است که در نظر دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با روی همچو ماه و قد سرو همچو ساج
با گیسوی سیاه و کس و کون همچو عاج
گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج
بستان به حکم باده ز ملک وجود باج
پیراهن وجود نزاری ز دست شوق
کردم قبا چو غنچه برون آمد ازدواج
طبع از صبا چو مریم دوشیزه حامل است
[...]
ای مرد فقر، هست ترا خرقهٔ تو تاج
سلطان تویی که نیست به سلطانت احتیاج
تو داد بندگی خداوند خود بده
وآنگاه از ملوک جهان میستان خراج
گر طاعتی کنی مکنش فاش نزد خلق
[...]
آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواج
روشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج
فرسوده استخوان من از خاک پاش پر
باشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج
روح الله ار طبیب شودجز به وصل یار
[...]
ای خطّت از قلمرو خوبی ستانده باج
بگرفته نرگست ز غزال ختن خراج
چون نقرهای که سکه کند رایجش به دهر
خط داده تازه حسن جمال تو را رواج
زخمی که از نگاه تو آید به جان همان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.