گنجور

 
سیدای نسفی

چشم تو را طبیب کجا می کند علاج

این چشم را به دیدن کس نیست احتیاج

تنگ آمدم ز دست دل بی قرار خود

چون غنچه خون خورد پدر از طفل بدمزاج

آزاده از حکومت ایام فارغ است

از سرو هیچ کس نگرفتست خرج و باج

ای شاه حسن صبر و تحمل ز من مخواه

از کشور خراب بخسته کسی خراج

از بی ترددی سخنم ناشنیده ماند

این جنس را کشادن دکان دهد رواج

بر دوش سیدا مفگن سایه ای هما

دیوانه را کجاست تمنای تخت و تاج

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

با روی همچو ماه و قد سرو همچو ساج

با گیسوی سیاه و کس و کون همچو عاج

حکیم نزاری

گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج

بستان به حکم باده ز ملک وجود باج

پیراهن وجود نزاری ز دست شوق

کردم قبا چو غنچه برون آمد ازدواج

طبع از صبا چو مریم دوشیزه حامل است

[...]

سیف فرغانی

ای مرد فقر، هست ترا خرقهٔ تو تاج

سلطان تویی که نیست به سلطانت احتیاج

تو داد بندگی خداوند خود بده

وآنگاه از ملوک جهان می‌ستان خراج

گر طاعتی کنی مکنش فاش نزد خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیف فرغانی
جامی

آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواج

روشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج

فرسوده استخوان من از خاک پاش پر

باشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج

روح الله ار طبیب شودجز به وصل یار

[...]

قصاب کاشانی

ای خطّت از قلمرو خوبی ستانده باج

بگرفته نرگست ز غزال ختن خراج

چون نقره‌ای که سکه کند رایجش به دهر

خط داده تازه حسن جمال تو را رواج

زخمی که از نگاه تو آید به جان همان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه