گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » گزیده اشعار » غزلها
 

دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد

جان طاقت هجر تو ازین بیش ندارد

از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم

دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد

مه پیش تو از حسن زند لاف ولیکن

او نوش لب و غمزهٔ چون نیش ندارد

از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ

آن را که ز عشق تو دل ریش ندارد

خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند

چون آینهٔ روی تو در پیش ندارد

از دایرهٔ عشق دلا پای برون نه

کن محتشم اکنون سر درویش ندارد

چون سیف هر آن کس که تو را دید به یکبار

بیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ویرایش جدید ساغر