گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۱

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
 

از آن شکر که تو در پستهٔ دهان داری

سزد که راتبهٔ جان من روان داری

به بوسه تربیتم کن که من برین درگه

نه آن سگم که تو تیمار من به نان داری

نظر در آینه کن تا تو را شود روشن

چو دیگران که چه رخسار دلستان داری

اگر کسی ندهد دل به چون تو دلداری

تو خویشتن بستانی که دست آن داری

جماعتی که در اوصاف تو همی گویند

که قد سرو و رخ همچو گلستان داری،

نظر در آن گل رو می‌کنند، بی‌خبرند

ز غنچه‌ها که بر اطراف بوستان داری

پیام داد به من عاشقی که ای مسکین

که همچو من به سخن رسم عاشقان داری،

به روی گل دگران خرمند چون بلبل

تو از محبت او تا به کی فغان داری؟

چو عاشقان همه احوال خویش عرض کنند

تو نیز قصهٔ خود بازگو، زبان داری!

به بوسه‌ای چو رسیدی از آن دهان زنهار

ممیر کز لب لعلش غذای جان داری

چو دوست گفت سخن، گفت سیف فرغانی

حدیث یا شکر است آن که در دهان داری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام