لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
سیف فرغانی

از آن شکر که تو در پسته دهان داری

سزد که راتبه جان من روان داری

به بوسه تربیتم کن که من برین درگه

نه آن سگم که تو تیمار من بنان داری

نظر در آینه کن تا تو را شود روشن

چو دیگران که چه رخسار دلستان داری

اگر کسی ندهد دل به چون تو دلداری

تو خویشتن بستانی که دست آن داری

جماعتی که در اوصاف تو همی‌گویند

که قد سرو و رخ همچو گلستان داری

نظر در آن گل رو می‌کنند، بی‌خبرند

ز غنچها که بر اطراف بوستان داری

پیام داد به من عاشقی که ای مسکین

که همچو من به سخن رسم عاشقان داری

به روی گل دگران خرمند چون بلبل

تو از محبت او تا به کی فغان داری؟

چو عاشقان همه احوال خویش عرض کنند

تو نیز قصه خود باز گو، زبان داری!

به بوسه‌ای چو رسیدی از آن دهان زنهار

ممیر کز لب لعلش غذای جان داری

چو دوست گفت سخن گفت سیف فرغانی

حدیث یا شکرست آنکه در دهان داری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

به حق آنک تو جان و جهان جانداری

مرا چنانک بپرورده‌ای چنان داری

به حق حلقه عزت که دام حلق منست

مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری

به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست

[...]

مجد همگر

ترا سزد که کنی دعوی جهانداری

که در جهان دلم ملک جاودان داری

جهان دل به تو بخشم کنون که نوبت تست

بزن بزن صنما نوبت جهان داری

اگر تو غاشیه بر دوش مه نهی بکشد

[...]

سعدی

حدیث یا شکر است آن که در دهان داری

دوم به لطف نگویم که در جهان داری

گناه عاشق بیچاره نیست در پی تو

گناه توست که رخسار دلستان داری

جمال عارض خورشید و حسن قامت سرو

[...]

سیف فرغانی

تویی که عارض رخسار دلستان داری

دلم به غمزه ربودیّ و قصد جان داری

تو بوستان جمالیّ و ناشکفته هنوز

هزار غنچه بر اطراف بوستان داری

بدین رخ چو مه و قامت چو سرو روان

[...]

جهان ملک خاتون

دلم ببردی و دانم که قصد جان داری

سر بریدن پیوند دوستان داری

نه شرط صحبت و آیین دوستان دانی

نه رسم و عادت یاران مهربان داری

به خاطرت نگذشت ای طبیب مشتاقان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه