گنجور

 
سنایی

دید وقتی یکی پراگنده

زنده‌ای زیر جامه‌ای ژنده

گفت این جامه سخت خُلقانست

گفت هست آنِ من چنین زانست

چون نجویم حرام و ندهم دین

جامه لاابد نباشدم به از این

هست پاک و حلال و ننگین روی

نه حرام و پلید و رنگین روی

چون نمازی و چون حلال بود

آن مرا جوشن جلال بود

درد علّت چو درد دین نبود

مرد شهوت چو مرد دین نبود

هنر این دارد این سرای سپنج

شره پانصدش بود کم پنج

عشق او چون سرِ خطا باشد

کی ترا آن ز حق عطا باشد

خنک آن کس کزو بدارد دست

نبود همچو ما غرورپرست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]