گنجور

 
سنایی

آنچه دی کرد به من آن پسر سر گرغر

اندر آفاق ندیدم که یکی لمتر کرد

گفتمش پوتی و لوتی کنی امروز مرا

دست بر سر زد و پس پای سبک در سر کرد

دست در گردنم آورد پس او از سر لطف

گوش و آغوش مرا پر گهر و زیور کرد

تا تو آبی خوری آن جان جهان بی‌مکری

پشتم از آب تهی و شکم از نان پر کرد

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
خواجوی کرمانی

ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد

روز روشن ز حیا چادر شب بر سر کرد

اندکی گل به رخ خوب نگارم مانست

صبحدم باد صبا دامن او پر زر کرد

نتوانم که برآرم نفسی بی لب دوست

[...]

واعظ قزوینی

ای که زینت طلبی جسم ترا لاغر کرد

زینت این بس که بهر ژنده توانی سرکرد

شمع سان هرکه شبی بخت چراغش برکرد

تا سحر خاک کدورت ز جهان بر سر کرد

داشت دل را بشنیدن ز کدورت ها پاک

[...]

نورس دماوندی

یار از دست نگارین مژه ام را تر کرد

یده ی کرده که باران سرشکم سر کرد

سادگی بس که چو آیینه نگارم دارد

گفتمش دل ز تو برداشته ام باور کرد

شد غبار نظر طالعم آثار هنر

[...]

ادیب الممالک

این ملک زاده ات اجرای مرا آجر کرد

وجه حلوای مرا پور تو ملا خور کرد

کیسه از زر تهی و دامنم از خون پر کرد

بسکه هر روز طلبکار بمن قرقر کرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه