گنجور

 
واعظ قزوینی

ای که زینت طلبی جسم ترا لاغر کرد

زینت این بس که بهر ژنده توانی سرکرد

شمع سان هرکه شبی بخت چراغش برکرد

تا سحر خاک کدورت ز جهان بر سر کرد

داشت دل را بشنیدن ز کدورت ها پاک

پنبه گوش، نگهداری این گوهر کرد

بزمین برد فرو خجلت محتاجانم

بی زری کرد به من، آنچه به قارون زر کرد

نه چنان ترک سراز یاد تو کردم ای دوست

ک پس از مرگ توان خاک مرا بر سر کرد

در جهان قیمت ما را هنر ما پوشید

زنگ با تیغ نکرد، آنچه بما جوهر کرد

نیست این بحر بلا جای اقامت ای خس

کشتی نوح نیارست در آن لنگر کرد

عمر با این همه تعجیل ندانم واعظ

که چسان بامن بیچاره دو روزی سرکرد

 
 
 
گنجور رومیزی
سنایی

آنچه دی کرد به من آن پسر سر گرغر

اندر آفاق ندیدم که یکی لمتر کرد

گفتمش پوتی و لوتی کنی امروز مرا

دست بر سر زد و پس پای سبک در سر کرد

دست در گردنم آورد پس او از سر لطف

[...]

خواجوی کرمانی

ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد

روز روشن ز حیا چادر شب بر سر کرد

اندکی گل به رخ خوب نگارم مانست

صبحدم باد صبا دامن او پر زر کرد

نتوانم که برآرم نفسی بی لب دوست

[...]

نورس دماوندی

یار از دست نگارین مژه ام را تر کرد

یده ی کرده که باران سرشکم سر کرد

سادگی بس که چو آیینه نگارم دارد

گفتمش دل ز تو برداشته ام باور کرد

شد غبار نظر طالعم آثار هنر

[...]

ادیب الممالک

این ملک زاده ات اجرای مرا آجر کرد

وجه حلوای مرا پور تو ملا خور کرد

کیسه از زر تهی و دامنم از خون پر کرد

بسکه هر روز طلبکار بمن قرقر کرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه