گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۴ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود غزنوی

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید
 

گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی

ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی

از خلق نهان زان شد تا جمله ترا باشد

گر هیچ پدیدستی زان همگانستی

جان دید جمالش را ور نه به همه دانش

دربان و غلامش را زو باز که دانستی

دل قهر و دو زلفش دید انگشت گزان زان شد

گر لطف لبش دیدی انگشت زنانستی

زیر و زبر عالم بهر طلبست ارنی

تنگا که زمینستی لنگا که زمانستی

گر نور پذیرفتی زو شش جهت عالم

پستی همه باغستی بالا همه کانستی

گر گل نپذیرفتی زو نور تجلی کی

گل کعبهٔ چرخستی دل گشن جانستی

گفت ست که یک روزی جانت ببرم چون دل

من بندهٔ آن روزم ایکاش چنانستی

جانیست سنایی را در دیده سنان او

پس گر چنینستی بی‌جان چو جنانستی

او گر نه چنینستی چون نیزهٔ سلطان کی

بر رفته و برجسته بر بسته میانستی

بهرامشه مسعود آن شه که گه عشرت

ساقیش سپهرستی گر هیچ جوانستی

ور هیچ کرا کردی در درگه چون خلدش

هم رایت رایستی هم خانهٔ خانستی

چرخ ار چو ملک بودی شاگرد سنانش را

پریدن مرغانش تا حشر ستانستی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بیت ٧
غلط: گشن
درست: گلشن

کانال رسمی گنجور در تلگرام