گنجور

 
صامت بروجردی

بُتا بیا میِ گلگون ز نو به ساغر کن

مشامِ مجلسیان را دمی معطر کن

فسرده گشت دماغم، برایِ راحتِ روح

بیار ساغرِ سرشار و کامِ جان تر کن

دلم ز موعظه‌ی شیخ شد قرینِ ملال

برایِ مسئله‌ی عشق جا به منبر کن

به آستانه‌ی معشوق اگر بخواهی بار

به عجز رو به سویِ آستانِ حیدر کن

به خاکِ درگهِ دامانِ فاطمه سر نه

مقامِ خویش ز عرشِ علا فراتر کن

برایِ حفظِ تن و حرزِ جان، صباح و مسا

مدام نامِ گرامش ز شوق از بر کُن

به درکِ وحدتِ واجب به کسوتِ امکان

به رویِ او نگر و سیرِ صُنعِ داور کن

ایا علی‌ ای شهسوارِ ملکِ وجود

بیا و جا به سرِ منبرِ پیمبر کن

به اعوجاج کشیده است کارِ شرعِ نبی

ز ذوالفقارِ دودم کارِ کفر یکسر کن

شده تطاولِ یاجوجِ و شرک عالم‌گیر

بیا خرابِ جهان را چو حصنِ خیبر کن

جهانِ پیر شد از دودِ ظلم، تیره و تار

ز چهره، صفحه‌ی آفاق را منور کن

به کامِ مردمِ بدنام گردشِ ایام

ببین و زیر و زبر، دهر را به کیفر کن

بِنه به کرب‌وبلا گامی از دیارِ نجف

نظر به حالِ حسینِ غریبِ بی‌سر کن

به انتظارِ قیامت نشسته‌ای تا چند؟

به دشتِ کرب‌وبلا سیرِ روزِ محشر کن

برایِ قتلِ حسینت کشیده خنجر را

سفارشِ پسرت را به شمرِ کافر کن

حسین که شیرهٔ جانِ نبی چو شیر مکید

نظر به حنجرِ خشکش به زیرِ خنجر کن

بگو به شمر که ای بی‌حیا حسینِ مرا

گلویِ تشنه مکُش کامِ خشکِ او تر کن

رخِ سکینه ببین گشته نیلی از سیلی

به رویِ نعشِ پدر التماسِ دختر کن

پیِ تسلیِ قلبِ شکستهٔ لیلا

بیا معالجه‌ی زخمِ فرقِ اکبر کن

به عرش می‌رسد از فرش رودرودِ رُباب

علاجِ تیرِ گلویِ علی‌اصغر کن

به دستِ شمر و سنان گشته‌اند اسیر، بیا

نظر به زینب و کلثومِ بی‌برادر کن

نه چادرش به سر است و نه گوشواره به گوش

نگه به فاطمه‌ی نوعروسِ مضطر کن

سرِ برهنه‌ی ناموسِ کبریا زینب

ببین و بهرِ سرش نیز فکرِ معجر کن

تنِ حسینِ تو عریان فتاده بر سرِ خاک

کفن برایِ تنِ بی‌سرش میسر کن

حسینِ تو بدنِ نازنینش ار گویم

چو توتیا شده از سُمِ اسب، باور کن

به عابدین نبُوَد طاقتِ غل و زنجیر

خمیده پیکرش از بارِ غم سبکتر کن

شها ز «صامت» و خلقِ دیارِ دارِ سرور

به روزِ حشر شفاعت به نزدِ داور کن

 
 
 
مشکلات اینترنت
جهان ملک خاتون

برآ به بام و رخت همچو شمع خاور کن

ز آفتاب رخت عالمی منوّر کن

ز حلقه ی دهنت چرخ حلقه در گوشست

بیا به لطف و فصاحت جهان مسخّر کن

شبی به کلبه احزان ما درآی از لطف

[...]

حافظ

ز در در آ و شبستان ما منور کن

هوای مجلس روحانیان معطر کن

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز

پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن

به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان

[...]

صوفی محمد هروی

ز در درآ و شبستان ما منور کن

دماغ مجلس روحانیان معطر کن

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
صائب

دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن

ز اشک گرم می آتشین به ساغر کن

مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار

تلاش صحبت آن آفتاب انور کن

مبر به کوی خرابات دردسر زنهار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
فیض کاشانی

ز در درا و شبستان ما منور کن

هوای مجلس روحانیان معطر کن

ستاره شب هجران نمی‏فشاند نور

به آفتاب رخت روز ما منور کن

برون خرام و برافروز عالمی ز رخت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فیض کاشانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه