گنجور

 
سلمان ساوجی

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی

دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی

من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم

اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی

از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم

ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی

چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش

دودم به سر بر آمد، زین آتش نهانی

از درد درد خویشم، یکدم مدار خالی

کان است عاشقان را، اسباب زندگانی

عهد جوانی من، بگذشت در فراقت

بازای تا ببویت، باز آیدم جوانی

در بزم عشق او جان، باید که خوش بر آید

ور زانچه بر نیاید خوش باشد از گرانی

گرچه ز من ملول است او ای صبا چنان کن

کین نامه هر چه بادا بادا بدور رسانی

گویی چو نامه سلمان، می‌پیچد از فراقت

در خویشتن چه باشد، باری گرش بخوانی