گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۴

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر که از روی تواضع بنهد پیشانی

پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!

همه خواهند تو را، تا تو کرا می‌خواهی؟

همه خوانند تو را، تا تو کرا می‌خوانی؟

زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو

زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی

سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز

خود به پایان نتوان برد به سرگردانی

رفت در حلقه زلف تو به مویی صد دل

دل به خود رفت از آنست بدین ارزانی

ساقیا نوبت آنست که از دست خودم

بدهی جامی و از دست خودم بستانی

گفت: درد دل خود می‌طلبم چون طلبم؟

که دلم با تو و من بیخودم از حیرانی

باد پایان سخن را تو سواری سلمان

آفرین بر سخنت باد، که خوش می‌رانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا محدثی نوشته:

در بیت آخر :
باد پایان سخن را تو سواری سلمان
آفرین بر سخنت باد، که خوش می‌رانی

“باد پایان” باید به هم چسبیده تایپ میشد “بادپایان” . لطفا اصلاح فرمایید تا خواننده به اشتباه نیفتد و از باب درک مفهوم ، سر در گم نشود .

س ، م نوشته:

ساقیا نوبت آنست که از دست خودم
بدهی جامی و از دست خودم بستانی
بهتر نبود :
ساقیا نوبت آنست که بر دست خودم
بدهی جامی و از دست خودم بستانی
باشد؟
از دست خودم جامی بدهی به گوش آشنا نیست
به دست خودم ، یا ، بر دست خودم
از یکی از شاعران معاصر همین مضمون را خواندم:
،،
ساقیا نوبت آنست که جامی بدهی
تاکه باردگر از دست من اش بستانی
،،
داد و ستد را آرزو دارد

کانال رسمی گنجور در تلگرام