گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۴

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر خدنگی که ز دست تو به جان می‌رسدم

من چه گویم که چه راحت به روان می‌رسدم؟

خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد

ناوکی آخر از آن دست و کمان می‌رسدم

من که باشم که رسد دیدن روی تو به من

این قدر بس که به کوی تو فغان می‌رسدم

بلبل باغ جمال توام از گلبن وصل

گر به رنگی نرسم بویی از آن می‌رسدم

ترک سودای تو هرگز نکنم، منع چه سود؟

خود گرفتم نرسم بویی از آن می‌رسدم

ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم

وینک اندر عقبش اشک روان می‌رسدم

راز سر بسته زلف تو نمی‌یارم گفت

که زبان می‌کشند چون به زبان می‌رسندم

از فراقت نتوانم که زنم دم کان دم

شعله شوق تو از دل به دهان می‌رسدم

از تو پنهان چه کند حال دل خود سلمان

که حکایت به دل خلق جهان می‌رسندم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

mareshtani نوشته:

beide panjom mesraje awal(manna tschesud)mesraje dowom(khodgereftamnarasam bujeasan merasadam)1

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

mareshtani نوشته:

mesraje awale beide haftom(rase sarbasta)2

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام