گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۴

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت

گاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت

تا به مقصود از این جا که تویی، یک قدم است

قدمی از پی مقصود، فرا باید رفت

رهبری جو، که درین بادیه هر سوی رهی است

مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت

تا نگویی سفر صوب حجازست صواب

وقت باشد که تو را راه خطا، باید رفت

عاشقان را چو هوای حرم کعبه بود

بر سر خار مغیلان به صفا، باید رفت

تا غبار سر کویت نشوم، ننشینم

وگرم خود همه بر باد هوا، باید رفت

خنک آن دم، که به بوی سر زلف تو مرا

به فدای قدم باد صبا، باید رفت

غرض از کعبه و بتخانه تویی سلمان را

چه کنم خانه پی خانه خدا باید رفت

نقد گنجینه آن خانه، چو در سینه ماست

به گدایی به در خانه، چرا باید رفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید مزروعیان نوشته:

صورت دیگربیت۸″چه کنم خانه ی بی خانه خداباید رفت”
البته این بیت یادآور بیت معروف حافظ است
“جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی ومن خانه خدا میبینم”
که معلوم نیست کدام ازدیگری گرفته

کانال رسمی گنجور در تلگرام