که گوید از من آزرده دل با بی وفا یاری؟
که نه کس جز فنون بی وفائی کرد ارشادش
که ای بی مهر اکنون خسته جانی را که میخواهی
مدام از هجر خود آزرده نه از وصل خود شادش
ز آزارت به گردون می رسد پیوسته افغانش
ز بیدادت به کیوان می رسد هموار فریادش
هم از آلام هجران جام عشرت گشته پر خونش
هم از اسقام حرمان خاک هستی رفته بر بادش
چو گفت این چند بیت آنکه می خواند از زبان من
به او این شعر عاشق را که رحمت بر روان بادش
«نمیگویم فراموشش مکن، گاهی بیاد آور
اسیری را که می دانی نخواهی رفت از یادش»
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عاشقانهای صحبت میکند که از بیوفایی یار خود رنج میبرد. او به بیوفایی یار اشاره میکند و از این میگوید که نه تنها دل عاشق از هجر یار آزرده است، بلکه صدای فریاد و نالهاش به آسمان و افلاک نیز میرسد. شاعر توصیه میکند که عاشق نباید یار خود را فراموش کند و همیشه به یاد او باشد، حتی اگر در حال اسارت عواطفش باشد. در پایان، شاعر برای روح عاشق آرزوی رحمت میکند و او را تشویق میکند که یاد یار را از دل نراند.
هوش مصنوعی: کیست که بگوید من دلزدهام از اینکه با یک دوست بیوفا ارتباط دارم؟ چرا که هیچکس جز خود این فنون بیوفایی را به او نشان نداده است.
هوش مصنوعی: ای بیمهر، تو اکنون جان خستهای را میخواهی که همیشه از دوری و جدایی تو ناراحت باشد و هیچگاه از وصل و دوستیات شاد نشود.
هوش مصنوعی: از درد و رنج تو فریادهای تو به آسمان میرسد و این ندای تو از بیداریات به دورترین افلاک نیز میرسد.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان درد و اندوه ناشی از جدایی و فراق میپردازد. شاعر از دو جنبه صحبت میکند: یکی چگونگی زخمهای عمیق ناشی از فراق و جدایی که باعث گریانی عمیق در دل میشود و دیگری از ناراحتی و مشکلاتی که انسان در زندگی تجربه میکند و به سمتی میرود که وجودش به باد میرود. در کل، تصویر واضحی از غم و حسرت در زندگی و تأثیرات منفی آن به دست میدهد.
هوش مصنوعی: وقتی کسی این چند بیت را میخواند، از طرف من برای او این شعر عاشقانه را میگویم و دعا میکنم که روحش در آرامش باشد.
هوش مصنوعی: نمیگویم فراموشش کن، ولی گاهی به یاد بیاور آن گرفتاری را که میدانی هیچوقت نمیتوانی او را از یاد ببری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان
که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش
اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد
[...]
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
همین میگویدت بلبل، نهای واقف ز فریادش
چو سرو از همت عالی، به دست آور گلاندامی
وگر دستت دهد جامی، چو نرگس گیر بر یادش
بهشت آسا شده بستان، شراب از حور می بستان
[...]
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش
چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش
خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن
که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش
چنین کان غمزه را تعلیم شوخی میدهد چشمت
[...]
چنان رفتم من بیاعتبار از خاطر شادش
که گر میبیندم صد ره، نمیآید زمن یادش
خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارم
کند بیاعتدالیهای خویی، گرم بیدادش
بنای شهر بند عافیت کردم، ندانستم
[...]
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم
که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.