گنجور

 
سحاب اصفهانی

چندید عتاب و ناز نخواهد هلاک من

از یک نگه به باد توان داد خاک من

گو یک نظر به چاک گریبان او ببین

ناصح که طعنه زد به گریبان چاک من

هر جا که بود درد و غمی در جهان نجست

جایی دگر به غیر دل دردناک من

تا داندم زاهل هوس مایل من است

آه ار کنند آگهش از عشق پاک من

ماند به تاک چشم من اما به جای اشک

خون جگر مدام تراود ز تاک من

او را به بزم جای و مرا پیش پاسبان

بنگر که غیر با که بود یار پاک من

صد چاک دیگر ار بگشایی مرا ز دل

عشقت نمیرود زدل چاک چاک من

گفتم که؟ گشت باعث قتل (سحاب) گفت

گردون، ولی به سعی من و اشتراک من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حسین خوارزمی

روزی اگر گذار تو افتد بخاک من

فریاد بشنوی ز دل دردناک من

لعلت حیات میدهد ای دوست باک نیست

گر غمزه تو سعی کند در هلاک من

در عشق تست جامه جانم هزار چاک

[...]

جامی

روزی که می سرشت فلک آب و خاک من

می سوخت ز آتش تو دل دردناک من

سررشته وصال تو گر آمدی به کف

پیوند یافتی جگر چاک چاک من

هر چند دل ز یاری خود پاک بینمت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه