گنجور

 
سحاب اصفهانی

چو باشد آن لب میگون شراب ارغوانی هم

بگو وصف زلال کوثر آب زندگانی هم

به کویش رفتم و از ضعف نتوانم که باز آمد

توانایی به کار آمد مرا و ناتوانی هم

ز خط گیرم که کم شد کبر و ناز او عبث باشد

که با یارانش افزون شد تغافل سر گرانی هم

نه بنوازد ز مهرم نه کشد از کین نمیدانم

مه بی مهر من نامهربان با مهربانی هم

اگر غمگین نباید بود از غمناکی یاران

نباید داشت از ناشادی ما شادمانی هم

به امید وفای عهد و پیمان جوانانم

تلف شد روزگار پیری و عهد جوانی هم

زمین و آسمان از اشک و آهم در حذر باشند

بلاهای زمینی فتنه های آسمانی هم

پس از کنج قفس گشت گلستانم خوش است اما

اگر گلچین نیابد ره در آن باد خزانی هم

(سحاب) از هجر او مرد و رقیبان از وصال او

حیات جاودان دارند و عیش جاودانی هم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قصاب کاشانی

به چشم کم مبین بر آن من در خسته‌جانی هم

فلک را می‌توانم زد به هم در ناتوانی هم

به من بی آنکه گردد هم‌نشین برگشته مژگانش

به این دیر آشنایی می‌نماید سرگرانی هم

تلاش وصل اگر افکنده باشد بر پر عنقا

[...]

رفیق اصفهانی

عیانست از رخ کاهی، ز اشک ارغوانی هم

که دارم درد پنهانی به دل داغ نهانی هم

به خونم کش که مرگ و شربت مرگ از تو عاشق را

ز عمر جاودانی به ز آب زندگانی هم

توانی کشت در یک لحظه چون من صد اگر خواهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه