گنجور

 
سحاب اصفهانی

هر عهد به هر کسی که بستم

در عهد تو بی وفا شکستم

دلگیر به پرسش من آمد

پنداشت که من هنوز هستم

شادم که گرت چنین بود عهد

هر لحظه بدست تست دستم

جامی زد و با من آنچه خواهد

گوید به بهانه ای که مستم

افزود به حسرتم چو مردم

پنداشتم از غم تو رستم

نومیدی محرمان چو دیدم

پیوند امید ازو گسستم

ز آن روی (سحاب) سر بلندم

کاندر قدمش چو سایه پستم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

از صحبت خلق دل گسستم

اندیشه ندیم دل بسستم

در آب نمیدی آن ردا را

کش طمع طراز بود شستم

چون سایه جهان پس من آمد

[...]

عراقی

دست از دلِ بی‌قرار شستم

و اندر سر زلف یار بستم

بی‌دل شدم و ز جان به یک‌بار

چون طُرّهٔ یار برشکستم

گویند چگونه‌ای؟ چه گویم؟

[...]

مولانا

یا رب توبه چرا شکستم

وز لقمه دهان چرا نبستم

گر وسوسه کرد گرد پیچم

در پیچش او چرا نشستم

آخر دیدم به عقل موضع

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه