گنجور

 
سحاب اصفهانی

نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکش

همین ترسد ز من آلوده گردد دامن پاکش

نیابی هرگز آسایش گرت هر کشته‌ای خواهد

که از راه وفا یک بار آیی بر سر خاکش

گهی از خار خار سینهٔ چاکم شود آگه

که از عشق گلی گردد گریبان همچو گل چاکش

همین بس افتخار من که خونم ریزد از تیری

وگرنه من نه آن صیدم که او بندد به فتراکش

نگوید زاهد از روی خرد حرفی بلی آن کس

که انکار رخ زیبا کند پیداست ادراکش

به جان دردی‌ست کان روی دل‌افروزست درمانش

به دل زهری‌ست کان لعل شکربارست تریاکش

برد جان هرکه از جور نگار کینه‌جوی من

چه بیم از کینهٔ اختر، چه باک از جور افلاکش؟

تویی کاندیشه نبود از (سحاب) ورنه اندیشد

فلک از آه غمناک و زمین از چشم نمناکش

 
 
 
زنده‌رود
صائب

که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکش ؟

که با آن سرکشی چون سایه باشد سرو در خاکش

نمی دانم به چشم خیره شبنم چه میسازد

گل رویی که نتوان از لطافت کرد ادراکش

به خون یک جهان عاشق چه خواهد کرد، حیرانم

[...]

نورس دماوندی

قیامت کرده ای از جلوه های قد چالاکش

چراغان تجلی نقشی از روی عرقناکش

بخز داغی نباشد دسترس ما را ز بی برگی

سر سودایی داریم پا انداز فتراکش

ز احوال مصور صورت آگاهی نمی دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه