گنجور

 
صائب

که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکش ؟

که با آن سرکشی چون سایه باشد سرو در خاکش

نمی دانم به چشم خیره شبنم چه میسازد

گل رویی که نتوان از لطافت کرد ادراکش

به خون یک جهان عاشق چه خواهد کرد، حیرانم

که داغ می گرانی می کند بردامن پاکش

هنوز از نی سواران بود حسن خردسال او

که آهوی حرم بود از نظربازان فتراکش

مرا چون گل گریبان چاک دارد نازک اندامی

که در پیراهن یوسف سراسر می رود چاکش

به ترسازاده عیسی دمی دل داده ام صائب

که شرم مریمی می ریزد از روی عرقناکش

 
 
 
پرسش‌های پرتکرار
نورس دماوندی

قیامت کرده ای از جلوه های قد چالاکش

چراغان تجلی نقشی از روی عرقناکش

بخز داغی نباشد دسترس ما را ز بی برگی

سر سودایی داریم پا انداز فتراکش

ز احوال مصور صورت آگاهی نمی دارد

[...]

سحاب اصفهانی

نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکش

همین ترسد ز من آلوده گردد دامن پاکش

نیابی هرگز آسایش گرت هر کشته‌ای خواهد

که از راه وفا یک بار آیی بر سر خاکش

گهی از خار خار سینهٔ چاکم شود آگه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه