گنجور

 
سحاب اصفهانی

سکندر آگهیش گرز لعل جانان بود

چه گونه این همه مشتاق آب حیوان بود

نه وصل یار میسر شود مرا نه مرگ رقیب

یکی از این دو اگر بود کار آسان بود

عجب مداراگر جای تست در دل من

که یوسفی تو و یوسف مقیم زندان بود

چو او به حسن بود همچو ماه کنعان، کاش

به عشق طاقت من هم چو پیر کنعان بود

تمام عمر به وصل تو می گذشت اگر

زمان وصل تو چون روزگار هجران بود

ز دوریت بودم چند بر گریبان دست

به این گناه که روزی تو را بدامان بود

چو خواست جان بستاند نخست از نگهی

زمن ربود دلی را که آفت جان بود

گذشتی ار به (سحاب) و ندیدیش چه عجب

که او به راه تو با خاک راه یکسان بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

سپید سیم زده بود و در و مرجان بود

ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت

[...]

کسایی

به وقت دولت سامانیان و بلعمیان

چنین نبود جهان با نهاد و سامان بود

مجیرالدین بیلقانی

مرا چو دل به جوانی ز غم جدا نبود

ز عیش لاف زدن در جهان روا نبود

نوای عیش ز یاران همنفس باشد

چو همنفس نبود عیش را نوا نبود

ز هر ذخیره که اندر جهان کسی سازد

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

تویی که همّت تو از کرم جدا نبود

چنانکه چشمۀ خورشید بی ضیا نبود

گمان مبر که بود رای پیرپا برجای

اگر زکلک تو در دست وی عصا نبود

چو مطرح افتد دست شریعت اندر پای

[...]

ابن یمین

ز راه بیخردی گفت بوالفضولی دی

مرا چو دید که جز میل انزوا نبود

چه گفت گفت که چون روزگار میگذرد

ترا که وجه معاشی ز هیچ جا نبود

جواب دادم و گفتم که این مپرس از من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه