گنجور

 
سحاب اصفهانی

نثارت جان کنم گر زر نباشد

اشارت کن گرت باور نباشد

جهان از آتش آهم بسوزد

اگر از آب چشمم تر نباشد

نباشد ماه من بی مهر چندان

اگر بی مهری اختر نباشد

به زیر تیغ نالم تا نیاید

که عیشی زین مرا خوش تر نباشد

کشی بی جرم خلقی را و دانی

سئوالی از تو در محشر نباشد

غم هجرم ز درد رشک اغیار

نباشد بیش اگر کمتر نباشد

نمیرد تا (سحاب) از دست جورت

تو را از حال او باور نباشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد

سگ ما چون سگ دیگر نباشد

شنو از مصطفی کو گفت دیوم

مسلمان شد دگر کافر نباشد

سگ اصحاب کهف و نفس پاکان

[...]

حکیم نزاری

چنین سروِ روان دیگر نباشد

بر و بالا ازین خوش تر نباشد

چو تو سروی اگر آید در آغوش

کسی را این هوس در سر نباشد

که را باشد چنین ماهی که چون او

[...]

حافظ

خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشد

که در دستت به جز ساغر نباشد

زمانِ خوشدلی دریاب و دُر یاب

که دایم در صدف گوهر نباشد

غنیمت دان و مِی خور در گلستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه